پريروز رومبل شوهرم نشسته بود من از كنارش رد شدم تا برم آشپزخونه يهو چيزي گفت شنيدم چي گفت باورم نشد بهش گفتم چي گفتي تا شايد خجالت بكشه تكرارش نكنه ولي بي شرمانه برگشت گفت سم هاتو نكوب روي زمين.
قبلش هيچ اتفاقي نيفتاده بود خيلي ناراحت شدم گفتم با ناراحتي گفتم باشه و سرمو تكون دادم و برگشتم تواتاق.
خيلي ناراحت شدم تا عصر اروم بودم بعد پرو پرو بچه رو بهونه كرد اومد روتخت بحثمون شد
از اون روز تا الان حرف نمي زنيم
تا به امروز حرف نزدنمون بيشتر از يه ربع طول نمي كشيد
حقيقتش حسم بهش كلا عوض شده ترجيح ميدم همون قهر بمونيم اونم انگار همين ترجيحو ميده
هردو تحصيل كرد و بچه هم نيستيم
جاي من بودين چيكار مي كردين؟
ناراحتم خيلي 🥺