آخه اصلااااااااا انگار نه انگار که کروناست، خوبه که دامادشون پرستاره، هرروز میگه انقدر مردن
کلا ماسک که نمیزنن، دست که نمیشورن، منم که رعایت میکنم مسخره ام میکنن
گفتم شاید یکی از خانواده شون کرونا بگیره یکم رعایت کنن، خانواده عموش گرفتن، اصلا مهم نبود براشون، حالا دوروز پیش خونشون بودیم فهمیدیم یکی دیگه از فامیلا از کرونا مرد، من که از ترس برگشتم خونمون، بعدش فهمیدم پدرشوهرم هفته قبل پیش این خدابیامرز بوده، تازه مادرشوهرم میگه چنننننند بار رفته بیمارستان ملاقات کرونایی ها، آخه چه لزومی داره؟؟؟؟ الان مادر شوهرم زنگ زده میگه با فامیل ها جمع شدیم رفتیم پیک نیک
خواهرشوهرم تازه زاییده بود، هرچی به مادرشوهرم گفتم برای بچه خطرناکه، گفت مامان جان ما هرروز صدنفر مهمون داریم همه هم بچه رو میبوسن تو ام بیا، حالا خواهرشوهرم ده روز بعد زایمان به من میگه تو نیا دیدن من، تولد شوهرمه کیک میخرم باهم بریم پارک همونجا نی نی روهم ببین، گفتم بچه ده روزه رو کجا میاری؟ رفتم خونشون باماسک از در اتاق بچه رو دیدم تبریک گفتم آورده به زور داده بغلم
حالا مادرشوهرم زنگ زده میگه بیا خونمون دوباره یعنی مصییته
تا حالا سر هیییییچ مسأله ای از دستشون نرنجیدم ولی سر کرونا پیرشدم