دوست مجازی خوبم.خداروشکر خیلی وقت بود دنبالت بودم همیشه خاموش میخوندمت.تا اینکه امروز پیدات کردم با اینکه خودم باهمسرم بشدت به مشکل خوردم ،ولی عصری داشتم تایپیکت میخوندم چقدر بحالت گریه کردم.از ته دل از خدا خواستم مشکلت حل بشه.الانم خیلی خوشحال شدم .توام بااین حال خوبت برا زندگی من دعا کن دارم تو زندگیم ذوب میشم از غصه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ریحانه خانم من مدتهاست تاپیکهاتو دنبال میکنم باور کن جزو معدود کسایی هستی که توی این سایت واسه تاپیکهاش وقت گذاشتم همه رو از اول تا آخر خوندم هیچ وقت توی تاپیکت کامنتی نذاشتم یا قضاوتت نکردم نمیخواستم دلت بشکنه.داستان زندگیت رو هم کامل خوندم.
عزیزم منم مثل شما یکی یدونه ام.پدرم وپدر بزرگم توی شهرمون آدمهای سر شناسی بودن.خدا روشکر زیبایی هم دارم وبیشتر شکرش که از تربیت صحیحی هم برخوردار بودم نمیدونم شاید به خاطر اینا یا چیزای دیگه خواستگارهای زیادی داشتم که از موقعیتهای خیلی خوبی برخوردار بودن. منم ناز پرورده خانواده بودم به حدی که اگه ساعت ۱۲ شب میگفتم من فلان چیزرو میخوام پدرم خدارحمتش کنه برام فراهم میکرد.اما همه اینا دلیل نشد لوس بار بیام و ی شخصیت وابسته داشته باشم.من فکر میکنم این اسمش عشق نیست منم زنم حساسیتهای شمارو درک میکنم ولی این گیر دادنا باعث شده حتی باوجود عشق ،همسرت ازت خسته بشه وخودتم عذاب بکشی. ببین سعی کن واسه خودت زندگی کنی مردها از اینکه یک زن خیلی بهشون بچسبه واقعاآزرده میشن باور کن حتی اگه اون زن مادرشون باشه.الانم سنت کمه احساس یکنم باوجود چندسال زندگی مشترک ودوتا بچه هنوز از پختگی لازم برخوردار نیستین.داداش من همسن همسر شماست تازه خانومشو عقد کرده.چند سال دیگه که سنت بالا رفت متوجه خیلی از مسایل میشی.ان شالله که برمیگردی سر زندگیت امیدوارم دیگه یاد گرفته باشی چجوری باهاش رفتار کنی که اون بهت وابسته باشه ،اون دنبالت بیاد، اون نگران از دست دادنت باشه
وای خداروشکر عزیزم.. ان شاءالله خوشبخت باشی کنار همسرت و بچه هات.. تاپیکتو ذخیره کرده بودم.. بچه ها تو همون تاپیک میان سرمیزنن.. خبرشو اونجام بزار.. ان شاءالله شادی تو زندگیت مهمون همیشگی باشه💐
من هنوز بچگی نکردم،ولی لباس بزرگسالی تنم کردند،اونم اشتباهی واسه ام دوخته بودند،تنگه برام،،حالام میخوان بزور لباس پیری تنم کنند..من هنوز همون دخترک5،6ساله ام،که پای چرخ خیاطی مادرم مینشستم تا پیرهن جدیدمو زودتر بدوزه و بپوشم.چه ذوقی میکردم.من هنوز دلم مثل گنجشک کوچیکه،زود میشکنه و زودی هم با یه پفک آشتی آشتی میشه،،من داره موهام سفید میشه ولی هنوزم یه جوجه رنگی دلمو شاد میکنه.وقتی بچه هام بهم میگن مامان،وحشت میکنم،یعنی من کی اینقدر بزرگ شدم که بشم تکیه گاه دو سه تا وروجک..منو ببرین بدین به مامانم تا گوشه ی چادرش رو بگیرم و باهاش برم حرم تا برگشتنی برام بستنی بخره،من بچگیمو میخوام!!!