بچه ها خیلی حالم بده خیلی انقدر که حد نداره
توروخدا با زخم زبوناتون حالم رو بدتر نکنین
مرسی ازتون دوستان گلم
من اینجا درمورد زندگی خیلی تاپیک زدم خیلیا راهکاردادن که ممنونشونم خیلیا دلداریم دادن
خیلی از شما مهربونا برام دعاکردید
حقیقتش من سه ماه همسرم یهویی تصمیم به جدایی گرفت بعد از سفرکاریش هم خونه نیومد
گفت میخواد جدا بشه
منم خیلی سکوت کردم بلکه درست بشه تا اینکه خودش اومد با خانوادم حرف زد
دوماه من خونه پدرمم
خیلی حرفا زده شد خیلی رفتارا توی این سه ماه
خیلی تلاش کردم برای زندگیم به جز دوتاپسر گل و آقازاده ام خودم دیوانه وار عاشق همسرمم
نمیخواستم جدابشیم
همسرمم دوستم داره
ما سالها عاشق بودیم یک عشق آتشین داشتیم
شرح مصیبتام و زندگیم اینجا کلا گفتم
خیلیاتون گفتین بالاخره چیشد
چندشب پیش شب آقاقاسم بن حسن بود
من آدم خیلی مومن و مذهبی نیستم
ولی بهشون ارادت دارم
خیلی حالم بد بود گریه کردم و قسمشون دادم که دلم رو آروم کنن😭😭😭😭😔😔😔
خیلی حالم بد این شبا
تا اینکه شب بعد پدرشوهرم زنگ زد
با صحبت بزرگترای فامیل و آشناها و خانواده هامون
و خواست همسرم
قرارشد بعد سه ماه همدیگر رو ببینیم و حرف بزنیم
قرار شد خونه پدرم یا پدرهمسرم باشه
گفتم ن فقط خونه خودمون
بیاد باهم صحبت کنیم
اگ آخرین روزهای زندگیمون حداقل یک شب دیگه کنار هم زندگی کنیم😭😭😭😭
اگ هم قرار برگردیم بچه هامون بالاخره جمع چهارتاییمون رو ببینن
تا اینکه پریشب من و پسرا ساعت ده پدرم برد خونمون