درست میگین😂...ولی نه... از آشناها شندیم که همراهشون میرفتن...منم اوایل باور نمیکردم...میگفتم بازار گرمیه...یکم کنجکاوی کردم...دیدم اواااا...راست میگن...چون همینی که گفتم دماغ عمل میکنه....همون روز که اینا رفتن...شماره چند تا همسایه رو گیر آرودن...تو محله اینا دوست صمیمی داشتن...که پسره چجوریه!!!...فهمیدم چون فکر میکردن منم...😐
اون یکی هم که خونه میداد و زمین...بعد از عقده ما...واسطه زنگ زد پیشه من بهش...که فلانی...اون دختر که بهت گفتم...داره شوهر میکنه...حیف نگرفتی...اینم گفت من زن گرفتم و تمام...1 سال و نیم بعد دوباره زنگ زد...که آقا فلانی شوهرش طلاق گرفت...چون بهش هیچی ندادن و اینم از حرصش دختره رو طلاق داد!!!...
اینجام شوهرم میگفت طمع کرده بودم چون همه چی خوب به نظر میومد...اینم یه اشانتیون بود...که یهو مغزم گیر داد که اگه خوبه...این واسطه خودش 3 تا پسر دمه بخت داره...یکی از یکی بهتر...خوب بود واسه پسرهای خودش میگرفت...همین شد...دیگه پاپیش نذاشت...😅