بچه ها يك سوال شما باشيد با اين موضوع چيكار ميكنيد
من مادرشوهرم تا ميفهمه من جاي ميرم بيروني ميرم گشت و گذاري ميرم
مهموني ميرم ي جوري شوهرمو ميترسونه كه نگو
مثل چند وقت پيش خونشون بوديم
گفت به شوهرم يكي از دختراي دوستم رفته بود آرايشگاه از آرايشگاه كه اومد بيرون رزدينش بعد گفت دقيقا همون محلي كه ما زندگي ميكنيم
نميدونم اركجا فهميده من ميرم آرايشگاه (حتما شوهرم بهش گفته)بعد مادرشوهرم اومده داستان سراي كرده
كلاه هرچي بفهمه من دارم اون كارو ميكنم ميلد ي چي تعريف ميكنه شوهرم بترسه بعد سري بعد كه ميخوام برم انقدرررر ميگه تروخدااا مواظب باشيا انقدررر زنگ ميزنه اعصابم خورد ميشه انگار ميخوان منوووو بخورن
مثلا هي به شوهرم الكي ميگه اسنپ ي زن و رو دزديه
ميدونه من با اسنپ ميرم خونه مامانم اينو ميگه
مثلا تصميم داريم بريم شمال مياد ميگه شمال چتد وقت پيش فلاني رفته بود اومدن تو ويلا بهش حمله كردن
ي كاري ميكنه كه شوهرم دل چركين كاري و انجام بده
من نميدونم مرض داره؟! من ميفهمم داره خالي ميبنده اما شوهرم متوجه نيست
نميدونم بايد با اين موضوع چطور برخورد كنم
همش مادرشوهرم دلش ميخواد من تنها باشم با همسرم بهمون خوش نگذره
باورتون نميشه شوهرم به خانوادش گفته ٥شنبه جمعه ها سر كارم كه فكر نكن به ما خوش ميگذره
مادرشوهرمم خوشحال كه سر كاره من تنهام شوهرم پيشم نيست
شما به اين موضوع چيكار ميكريد؟!