من بعد ازدواجم رابطم با دوستام خيلى كم شده.فقط يه دوست مجرد دارم كه اونم دوست صميميه.البته مجرد هست ولى ١٠ ساله دوست پسر داره و بخاطر شرايط مالى هنوز نتونستن ازدواج كنن.اين دوستم هم كلا خيلى شوخ و شلوغ و برونگراست.
با وجود همه اينا كلا رابطم باهاش زياد نيست.شايد ٢،٣ ماه يكدفعه هم و ببينيم.چند بار هم با دوست پسرش و شوهرم و دوستاى متاهل ديگمون رفتيم تفريح و پيك نيك
ولى چند هفته پيش اتفاقى افتاد كه از اون روز داره ديوونم ميكنه.ازتون خواهش ميكنم راهنماييم كنيد.
شوهر من مرد خوبيه خداروشكر و تو اين چهار سال كه ميشناسمش كار خطا ازش نديدم.
چند هفته پيش بايد با شوهرم ميرفتيم جايى و براى اولين بار همين دوستم ستاره كه ازش براتون تعريف كردم هم بايد با ما ميومد.
تو مسير تو ماشين بگو بخند و صحبت از هر درى شد و سه نفرى با هم حرف ميزديم و ميخنديدم.موقع برگشت هم همينطور ولى ديگه احساس كردم شوهرم آدم قبلى نيست.ستاره مثل هميشه شوخى ميكرد ولى شوهرم همش ميخواست شوخى بى ادبى كنه.همش بهم ميگفت فلان چيز و تعريف كن.من تعريف نميكردم خودش ميگفت...منم واسه اينكه جلو دوستم ضايع نشم همون لحظه حالش و نگرفتم و نگفتم تو كى تا حالا اينقدر بانمك شدى من خبر ندارم!
ولى وقتى ستاره پياده شد بلافاصله به شوهرم گفتم اين چه مدل حرف زدن بود و عيب بود و اينا.اونم دست پيش گرفت كه پس نيافته:
من چيزى نگفتم،خودت داشتى تعريف ميكردى!كه اصلا همچين چيزى نبود...
موقع برگشت رفتيم جايى شام بخوريم