مادر شوهر و مامانم یه شهر دیگه هستن که دو ساعت از ما دوره. ما هفته پیش رفتیم یه سر زدیم که پسرم که 7 سالشه اصرار که من یک هفته بمونم هفته دیگه بیاید دنبالم. من و شوهرم علی رعم میل باطنی مون اجازه دادیم بمونه... من هر روز زنگ میزدم پسرم احوالپرسی که اونم خوشحال و خندون که بهم خوش میگذره
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
امروز زنگ زدم پسرم ناراحت گفت زنگ بزن اون یکی مامان بزرگم یعنی مامان من... بیاد دنبالم ... مامانم رفت دنبالش اوردش خونه باهاش حرف زدم فهمیدم واسه اینکه شلوغ کاری کرده حسابی دعواش کرده و پسر جاریمو کلی کوبیده تو سرش