خلاصه میگم حوصلتون سر نره چون خودمم واقعن متنای طولانی رو نمیخونم.لطفا بعدش گزارش بزنین بترکه.ی روز مامانم همینجوری رفته بوده واسه معاینه معمولی اصن درد و اینام نداشته منم از وقتم مونده بود بعد از معاینه دکتر زده بود اورژانسی باید سزارین شه چون من دارم خفه میشم.خلاصه همون موقع همزمان با مامانم یه زن دیگه ام زایمان میکنه بعد از اینکه من بدنیا اومدم چون همراه اون زنه جلو در اتاق عمل بوده منو میدن به اون خونواده .حالا فک کن اون زنه بچه پنجمش بودع مامان من بچه اول.وقتی ک مامانمو از اتاق عمل میارن بچه رو میدن بهش ک شیر بذه میبینه برچسب دست نوزاد اسم کسی دیگه رو زدن.خلاصه شوهر خالم کل بیمارستان و میگرده ببینن منو دادن ب کی عاقا منو داده بودن ب ی زنه ک بچه اون مامانم میگ فک کنم 5 کیلویی بود حالا من 2300 یا 2600 بودم دقیق نمیدونم. اون خونوادم سواد نداشتن حالا اون خونواده برده بودنم تمیزم کرده بودن لباس و اینام تنم کرده بودن بعد ک شوهر خالم بهشون گفته بود اشتباع شد این بچه شما نیس شوهر زنه برگشته گفته گفتم زن من ازین بچهای لاغر مردنی نمیزاد اقد بدشون اومده بود از حرص دوباره لباسارو از تنم کنده بودن لخت تحویل شوهر خالم دادن.میگن انقد ک ضعیف بودم مامان بزرگم نمیزاشته کسی بهم دست میزنه میگفته بلندش نکنین استخوناش میشکنه ناخنامم هنوز رشد نکرده بودن