2777
2789

یکی بود،یکی نبود

زندگی من به دو قسمت تقسیم میشه، یک قسمت قبل از آشناییم با استادم و قسمت دوم، بعد از آشناییم با استادم

من استادی دارم به بلندای آفتاب.☀️خداوند به من نظر کرد و ایشون رو در مسیر زندگی من قرار داد.💜           از اون روز دوست دارم ایشون رو به همه معرفی کنم،تا با برداشت از دریایِ پر گوهرِ درسهای ایشون، از سردرگمی،بی هدفی،غم،اضطراب،خشم و...نجات پیدا کنند.🖐                              از تبلیغ متنفرم.😤🤮                                          فقط دوست دارم به دیگران کمک کنم .😊              لینک کانال  پیام رسان ایتا و تلگرامِ استاد : ostad_shojae@                                                در ضمن،استفاده از تمام صوتهاشون رایگان هست😊و میتونید از استاد برنامه ی شخصی هم بگیرید.🙂

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

کلا گند . هیچ نقطه روشنی نه قبل ازدواج نه بعدش . الانم واقعا اخر خطم . فقط موندم کی بمیرم تموم شه ‌ هییییییییییچ دلبستگی وابستگی به این دنیام ندارم 

من تکیه گاهم باده که افتادم از پا 😔😔😔

من عاشقم همسرم شدم البته همسر دوم ام ایشون مربی ورزشی بود منم ورزشکار خانواده ام اجازه نمیدادند باهاش ازدواج کنم عقیده غلط که چون اونم همسرش رو طلاق داده ممکنه زنش برگرده خانواده اونم میگفت برو زن سابقت رو برگردون ما اما عاشق هم شده بودیم (البته بگم من یه سال بعد جدایی و اونم دوسال بعد جدایی هم رو دیدیم) خلاصه با تمام مشکلات یه روز مادرم کلی باهام درگیر شد و گفت برا شب به مقصد تهران برات بلیط هواپیما گرفتیم برو پیش خواهرت فکر این پسره از سرت بره اونجا هم یکی هست که باهات میحواد اشنا بشه پسره خوبیه من هر کاری کردم ساعت پرواز رو نگفتن بهم ظهر بود به عشقم زنگ زدم گفتم نمیخوان تو بدونی من رو میفرستند تهران دیگه نمیتونمت ببینمت بهم گف بری نمیتونم پیدات کنم چی کار کنیم اونا میخوام ت رو ازم بگیرن اولش ترسیدم دلش بشکنه برای این نگفت کسی رو برام در نظر گرفتند

قسمت دوم رو اگه دوست داشتی توضیخ بده🌸✨

اگه امضام رو بخونی میفهمی

من استادی دارم به بلندای آفتاب.☀️خداوند به من نظر کرد و ایشون رو در مسیر زندگی من قرار داد.💜           از اون روز دوست دارم ایشون رو به همه معرفی کنم،تا با برداشت از دریایِ پر گوهرِ درسهای ایشون، از سردرگمی،بی هدفی،غم،اضطراب،خشم و...نجات پیدا کنند.🖐                              از تبلیغ متنفرم.😤🤮                                          فقط دوست دارم به دیگران کمک کنم .😊              لینک کانال  پیام رسان ایتا و تلگرامِ استاد : ostad_shojae@                                                در ضمن،استفاده از تمام صوتهاشون رایگان هست😊و میتونید از استاد برنامه ی شخصی هم بگیرید.🙂

اما دل رو زدم به دریا و گفتم که دارند من رو به کسی دیگه میدن پشت گوشی داد میزد بخدا دنیا رو به اتیش میکشم فرودگاه رو به اتیش میکشم زندشون نمیذارم خلاصه کلی حرف زدم تا اروم شد بهم گفت برو از زیر زبونشون بکش کی میری تهران من رفتم اما خانواده ام نم پس ندادند انگار میدونستند خبریه بهش زنگ زدم گفتم نمیگن گفت چمدونت رو بردار بیا بیرون من که دل مخالفت نداشتم چمدونم رو برداشتم زدم بیرون هنوز خانواده ان نفهمیده بودند چون گوشیم زنگ نخورده بود نمیتونستم دوری عشقم رو تحمل کنم

اون زمان همسرم یه موتور داشت و اون روز هم همایش ورزشی برگزار میکرد اومد دنبالم و من رو با خودش برد دفترش چمدونم رو اونجا گذاشتیم و رفتیم همایش بعدش تلفنم کلی زنگ میزد که کجایی زن داداشم داداشم خواهر هام مادر خلاصه به این نتیجعه رسیدیم که گوشی رو خاموش کنم به هر زبانی میخواستند من رو بکشونند فرودگاه

اما ما دیکه تصمیم خودمو رو گرفته بودیم حتی اگه کل دنیا باهام ون مخالف بودند ما باید ما پل هم میشدیم خلاصه شب جایی نداشتم بریم اخه هم خانواده من و هم خانواده اون مخالف بودند رفتیم روستای یکی از دوستاش البته دوستش ماشینش هم داد بهمونشب من با خانوم هاذیه اتاق خوابیدم اونا یه اتاق دیگه فرداش بعد صبحانه رفتید دنبال محضر که کاغذ بگیریم برای بهداشت ن من با اجازه نیاز داشتم نه اون چون هر دو یه بار ازدواج مرده بودیم

تو این فاصله خانواده من مامور برده بودند دم در اونا خانواده همسرم هم گفته بودند نمیدونیم کجان تو این گیر و دار مادر شوهرم و خواهر شوهر هام خبر داشتند میریم محضر خلاصه مادر شوهرم مادرش رو همراه برادر هاش فرستاد محضر پیش ما ک موقع عقد تنها نمونیم انگار پذیرفته بودند که ما همه چی برامون تموم شده است 

عقد کردیم و یه مدت بعد با خانواده من اشتی کردیم البته همسرم یه خونه گرفت با مادر شوهرم پنهونی از پدر شوهرم وقتی خونه نبود رفت و امد داشتیم خلاصه ودر شوهرم میگفت شما ابروی من رو برید نیایید خونه من بعد مدتها با مادر شوهرم هم سر برادر شوهرم دعوا شد و با اونم انجنانی حرف نمیزنه الان هشت سال از اون قضیه میگذره دو تا بچه داریم یه شش ساله و یه یک ساله اما هنوز پدر شوهرم اشتی نکرده اینم نرفته بخازر اینکه پدر شوهرم گفته بود ی مدت زنت رو نیار خونه من الان تنها ارزو م اینه با خانواده اش اشتی کنه بالاخره گناه دارن مادر و پدرن اما شوهرم هشت ساله با پدرش سر ازدواجدبا من حرف نزده 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز