من عاشقم همسرم شدم البته همسر دوم ام ایشون مربی ورزشی بود منم ورزشکار خانواده ام اجازه نمیدادند باهاش ازدواج کنم عقیده غلط که چون اونم همسرش رو طلاق داده ممکنه زنش برگرده خانواده اونم میگفت برو زن سابقت رو برگردون ما اما عاشق هم شده بودیم (البته بگم من یه سال بعد جدایی و اونم دوسال بعد جدایی هم رو دیدیم) خلاصه با تمام مشکلات یه روز مادرم کلی باهام درگیر شد و گفت برا شب به مقصد تهران برات بلیط هواپیما گرفتیم برو پیش خواهرت فکر این پسره از سرت بره اونجا هم یکی هست که باهات میحواد اشنا بشه پسره خوبیه من هر کاری کردم ساعت پرواز رو نگفتن بهم ظهر بود به عشقم زنگ زدم گفتم نمیخوان تو بدونی من رو میفرستند تهران دیگه نمیتونمت ببینمت بهم گف بری نمیتونم پیدات کنم چی کار کنیم اونا میخوام ت رو ازم بگیرن اولش ترسیدم دلش بشکنه برای این نگفت کسی رو برام در نظر گرفتند