خیلی دوسش دارم وقتی هم پیشمه دلم براش تنگ می شه هرچند اختلاف هایی باهم داریم ولی فکر می کنم طبیعیه داستان عشق من خیلی رویایی بود وقتی یادش می افتم قلبم تند می زنه مثل بار اولی که دیدمش کاش همه به عشقشون برسن از فامیلامون بود ولی من از قبل ندیده بودمش ولی شنیده بودم یه پسر خوشگل تو خانواده مادریمه معروف بود می گفتن مانکنه یه مانکن مغرور من ولی سرم تو درس و مشقام بود و واسم مهم نبود تا اینکه خالم گفت خاله پسره گفته اگر ما نگار رو واسه پسرمون بخوایم قبول می کنین مامانم گفت پسرشون هنوز سربازیه چطور جرات کردن منم که دیدم همچین درخواستی کرده خالش رفتم پیج اینستاشو فالو کردم اونم وقتی امده بود مرخصی دیدش و بازش کرد واسم وای که چقدر جذاب بود و گفتم اینکه شبیه اروپایی هاست چرا باید با من ازدواج کنه خیلی خوشگله بعدش بهم پیام داد گفتش که خالم ازت تعریف کرده می حوام عکسی ازت ببینم منم یکی از خوشگل ترین عکسامو واسش فرستادم و اینجور شد رابطمون شروع شد تا یه روز گفت بیا ببینمت انتظار داشتم یکی با لبخند و یه شاخه گل بیاد سر قرار منتظرش شدم تا بیاد وقتی دیدمش از پشت سر بود صداش کردم گفتم اقای صادقی نگام کرد هیچ لبخندی نزد هیچی نگفت گفت بیا دونبالم