هر کی ظاهر شادمو نگاع میکنع میگع بابا این ی ادم بی درد کع همش شادع
ولی من فقط بهشون ب حرفاشون نگاه میکنم و نقش ی شنوندع رو دارم چون درونم چیز دیگ ای میگ مثلا پیش خودم دو ب شک میشم میگم واقعا اینطورع؟پس چرا من حس میکنم درونم اینقد پیرع ،چرا حس میکنم از پوست کلفتیمع ک سرپام،نمیدونم بخاطر ظاهر شادمه یا چی ک هر وقت میرم تو خودم همع بهم میگن چیه رفتی تو پریز کشتی هات غرق شده ،دلم میخواد بگم بابا منم ادمم منم درد خودمو دارم منم مث هر ادم دیگ ای حق دارم بشینم ی چند ساعت برای دردام غصه بخورم
گاهی وقتا حس میکنم ادما رو نمیشناسم و بودنشون ازارم میدع مثلا عادت دارم بیشتر با تنهاییم کنار بیام و بهم خوش بگذرع نمونش اینع ک پدرم همش گله دار ک دختر بیا یکم ببینمت دلم برات تنگ شدع میرم پیشش حرف میزنم اما دلم برای تنهایی خودم ک تو اتاق بغلیع تنگ میش
چون انس گرفتم باهاش چون فهمیدم بیشتر از ادما بهم ارامش میدع
شما چی بهتون ارامش میدع وقتی از ادما خستع این؟