2777
2789
عنوان

بچه ۳ ماهه

| مشاهده متن کامل بحث + 509 بازدید | 43 پست
چرا عزیزم سینمو سمتش می برم اگر بفهمه ک منم میخوره با چشمای بسته ولی گاهی هم دهنشو سفت میکنه روشو بر ...

من که سرچ کردم واس بلغمی نوشته بود لزج و ژله ای و ازین حرفا. این دوستمونم گفت شبیه خلط فکر میکنم واس پسرم همینه ولی میخوام خودمو گول بزنم😅😅 اره من شده توی یه هفته دو سه بار بردمش دکتر. من به خاطر رگه خون توی مدفوعش شک به الرژی کردم. یه بار دیدم ولی تکرار نشد. دون شدن هم میتونه به خاطر الرژی باشه میتونه هم نباشه. بالاخره باید پیگیر باشیم. 

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

من که سرچ کردم واس بلغمی نوشته بود لزج و ژله ای و ازین حرفا. این دوستمونم گفت شبیه خلط فکر میکنم واس ...

من دیگه فردا میبرمش دکتر. گرچه این دکترا همش میگن طبیعیه. ولی من کلا خودم ادم حساسیم ازوقتیم مادر شدم حساس تر.اینقدر فکر میکنم ک مخم هنگ میکنه

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
من دیگه فردا میبرمش دکتر. گرچه این دکترا همش میگن طبیعیه. ولی من کلا خودم ادم حساسیم ازوقتیم مادر شد ...

عزیزم میشه فردا بهم‌نتیجشو بگی. منم میخوام ببرمش دکتر. منتظرم اقام بتونه مرخصی بگیره. احتمالا یکی دو هفته طول بکشه

عزیزم میشه فردا بهم‌نتیجشو بگی. منم میخوام ببرمش دکتر. منتظرم اقام بتونه مرخصی بگیره. احتمالا یکی دو ...

باشه گلم فقط بهم درخواست دوستی بده ک یادم بمونه😊

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
اوایل که افسردگی بعد زایمان گرفتم. تا حالم یه کم بهتر شد درگیر این دکتر اون دکتر شدم واس پسرم. البته ...

آخی🙁

دکترچرا؟

سعی کن از بچگی پسرت لذت ببری چون تکرار نمیشه.من و پسرم از دوماهگیش کلی باهم سرگرم میشدیم.واسش کتاب میخوندم.وسایل خونه رو واسش معرفی میکردم.از وقتی هم که فهمید بازی چیه.باهاش کلی بازی کردم.🤗🤗🤗

به هرکس به اندازه ی ظرفیتش محبت کن🤏                                        لینک حذف تاپیکهای درخواستی
آخی🙁 دکترچرا؟ سعی کن از بچگی پسرت لذت ببری چون تکرار نمیشه.من و پسرم از دوماهگیش کلی باهم سرگرم م ...

باهاش بازی میکنم. کتاب میخونم. از تنهایی دلم میگیره. اقام صبح تا شب درگیره کاره. ولی واس پسرم کم نمیزارم. سعی میکنم مامان خوبی براش باشم. پسرت از چند ماهگی کامل شناختت؟. اینکه بخواد موقع کج خلقیاش بغل مامانش باشه فقط.

آخی🙁 دکترچرا؟ سعی کن از بچگی پسرت لذت ببری چون تکرار نمیشه.من و پسرم از دوماهگیش کلی باهم سرگرم م ...

ریفلاکس داره. ولی خس خس سینه ش زیاده. گاهی نفسش میگیره.واس این هی دکتر میبرمش. الان جدیدا فکر میکنم الرژی داره. هنوز نبردمش دکتر

باهاش بازی میکنم. کتاب میخونم. از تنهایی دلم میگیره. اقام صبح تا شب درگیره کاره. ولی واس پسرم کم نمی ...

بیخیال آقا😉😁پسرمونو عشق است😍

از همون اول اردات خاصی بهم داشت🤕🤕تو بغل هیچکس آروم نمیگرفت.فقط بوی تن من و مادرم آرومش میکرد.تا صبح تو بغلم میچرخوندمش هواکه روشن میشد میخوابید😣😣😣ازم جدا نمیشد.تا میذاشتم زمین شروع میکرد غر زدن.۳ ماهگیش از شدت ضعف  رفتم زیر سرم 🤕🤕🤕

به هرکس به اندازه ی ظرفیتش محبت کن🤏                                        لینک حذف تاپیکهای درخواستی
ریفلاکس داره. ولی خس خس سینه ش زیاده. گاهی نفسش میگیره.واس این هی دکتر میبرمش. الان جدیدا فکر میکنم ...

شاید به پروتئین گاوی حساسه🤔


به هرکس به اندازه ی ظرفیتش محبت کن🤏                                        لینک حذف تاپیکهای درخواستی
چه جالب. پسرم فعلا بغل همه میره

پسر من آتیشپاره بود😓از همون اول وصل بود بهم.ولی الان مستقل و اجتماعیه🤗🤗🤗😍😍😍هرجامیره سریع یه دوست پیدامیکنه و یار جمع میکنه واسه آتیش سوزوندن😥😥😥

به هرکس به اندازه ی ظرفیتش محبت کن🤏                                        لینک حذف تاپیکهای درخواستی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز