عزیزان من از این برفاب و باد سرد میترسم
از این اندیشه های سست وطوفانگرد میترسم
من از زخمیترین احساسهایم سخت بیزارم
اگر روزی بگیرد دامنم را درد میترسم
بیا باهم کمی صحبت کنیم از هر کجا باشد
من از اینکه بمانم در کناری فرد میترسم
بهاری کن مرا با ان گل خوشرنگ دستانت
که من از بودن پاییز و رنگ زرد میترسم
مرا در گوشه ای از این غزلهایم به زندان کن
که من از این دل دیوانه ام ای مرد می ترسم