من دو ساله که از شوهرم دورم، دو سال که میتونست بهترین سالای عمرم باشه، میتونستم مادر بشم و یه زندگیه رویایی داشته باشم چون من و شوهرم عاشق هم بودیم والبته هستیم، چیزی تو زندگیم کم نداشتم، میشه گفت دنیا واقعا به کامم بود، تا اینکه همسرم که دو شغله بود هم از کارش تعدیل نیرو شد و همزمان از کار دومش ورشکست شد، یعنی زندگیمون از این رو به اون رو شد، روزای بدی بود چکها پشت سر هم برگشت میخورد و موعد قسطا سر میرسید، یک سال تمام جنگیدیم تا بدهی ها صاف بشه، بعدش که هیچی نداشتیم تصمیم به مهاجرت گرفتیم، تا یه کشور دیگه از صفر شروع کنیم، کار شوهرم با هزار تا بدبختی درست شد و رفت اما کار من درست نشد که نشد...