من خيلي به موضوعات ادبي علاقه دارم....
سرناهار شوهرم پرسيد يك داستان در مورد حافظ و چمگيز بگم؟
گفتم آاااره بگو...شروع كرد...واكنش هاي من: چه عجيب...چطوريي اينطور شد....وااااي ....خوووب چيشد كه همچين داستاني يادت افتاد؟
اونم باد كرد گفت هيچي تي وي رو روشن كرد
گفتم نه بگو بقيه اشو
گفت نه همه صحبت ميكنن
گفتم عزيزم چرا تعادل نداري...چيشد ازكجا ناراحتي(همه ي اينا با صداي آهسته و علاقمند)
يكدفعگي گفت خففففففه شوووووو بميييييير
منكه فقط شوك شدم هيچي نگفتم و نگاشم نكرد اومدم به غذا خوردن ادامه بدم كه داشت اشكام ميومد...ببند شدم رفتم سراغ كارام تو آشپزخونه....اونم جمع كرد اومد و ادامه داد توهين كردن ....
قلبم شكست....اصلن نفهميدم دليل كارش چي بود