آقای مخاطب سلام.
نامه های برقی من دارد دست به دست می چرخد. شاید به دست خودت هم رسیده باشد بی آنکه بدانی مخاطب خود تو هستی. این روزها حال عجیبی دارم. از اینکه بگویم دوستت دارم کمتر میترسم. این روزها تو در من، بیشتر از خود منی.
تمام فکر و ذکرم شده است یک مرد یقه اسکی پوش! همیشه همین سبک لباس پوشیدن را داری، میدانم اگر گرمایی نبودی زیر تیرهای خورشید تابستان هم یقه اسکی میپوشیدی. هرچند توی تابستان هم خیلی معقولانه لباس میپوشی. یقه تیشرت هایت همیشه بسته است نه مثل همسن و سال های امروزی ات که انگار نوزادشان گریه میکند و میخواهند بچه را شیر بدهند. اصلا همین کمال پسر سوپری محل، یک طوری تیشرت میپوشد که انگار میخواهد بگوید ببینید منم روی سینه ام چمنزار دارم. شاید الان با خودت بگویی دخترک سبک، خب تو به چمنزار فلان جای کسی نگاه نکن! بله، درست میگویید اما وقتی می ایستم رو به رویش و میخواهم چیزی بخرم ناخودآگاه میبینم. چشم است دیگر، برای دیدن است دیگر! ولی در هرصورت حق با شماست. همیشه و هرزمان حق با شماست. حتی اگر با شما نباشد ما حق را به شما و آن چشمهای لعنتی تان میدهیم.
داشتم میگفتم؛ لباس پوشیدن هایت را دوست دارم. رنگ لباس هایت را بیشتر دوست دارم. هیچوقت توجه نکرده بودم رنگ خردلی چقدر میتواند برای یک مرد 180 سانتی جذاب باشد. مخصوصا اگر موهایش کمی هم بلند باشد. مخصوصا اگر شبیه به تو هم باشد.
من هر چیز شبیه به تو را دوست دارم. من هرچیزی که تورا به یادم بیاورد دوست دارم. آخ که من چقدر شما را دوست دارم. حیف فقط میتوانم بنشینم و دوستت داشته باشم و آرزویت بکنم. من کاری از دستم نمی آید ولی تو میتوانی. ای که دستت میرسد کاری بکن!!
شاید در نظر تو، من هنوز دختر بچه ای هستم که هرروز اسباب بازی هایش را توی سبد میریخت و هلک و هلک پله ها را پایین می آمد تا با مائده بازی کند. بله آنموقع ها بچه بودم ولی با تمام بچگی ام همیشه تو را یک جور خاص دوست داشتم. آن سالها تو تازه ترم اولی بودی و احتمالا سال بالایی ها همچنان ترمکی صدایت میکردند. می آمدی خانه و از وسط بساط ما که وسایل آشپزخانه ی پلاستیکی بود رد میشدی و صدای جیغ و داد مائده را در می آوردی. اما اگر کمی بیشتر فکر کنی، میبینی همان سال ها هم من جیغ نمیزدم و گریه نمیکردم. خیلی آرام وسایلم را کنار میکشیدم که جلوی راهت نباشد.
راستش دوست داشتم مثل گذشته ها بتوانم سخاوتمند باشم و دلم را از سر راهت کنار بکشم اما جدا نمیتوانم. افسار دلم دست خودم نیست.
یاد سال قبل افتادم که جلوی درتان با مائده حرف میزدیم، مائده با آن ناخن های کاشته شده اش به بازویم چنگ انداخت. من با صدا و لحن بچگانه ی چندش آوری گفتم « بیجور خانوم مگه از وحشی اومدی؟» همان لحظه تو را دیدم که از پله ها بالا آمدی و با صورتی که تماما میخندید به خواهرت گفتی « بیجور خانمِ از وحشی آمده، بزار رد بشم»
حالا دل من هم از وحشی آمده. حرف حالی اش نمیشود. دائما تو را آرزو میکند. دائما یک جمله ی کلیشه ای می آید نوک زبانم که بگویم.
"تورو آرزو کنم، برآورده شدن بلدی؟؟"
اما سعی می کنم شبیه به آدم های دیگر حرف نزنم چون آدمهای دیگر به اندازه کافی زیاد هستند و نیازی نیست من شبیه آنها شوم. برای همین گشته ام یک شعر پیدا کرده ام که نامه ام را با آن تمام کنم.
پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو
از شرمِ ناتوانی خود جان به سر شود.
دوست دارت نبات
نون#