آقای مخاطب سلام.
تلاش هایم بی نتیجه ماند. هرچه به پدرم گفتم میخواهم در خانه بمانم و درس بخوانم و بعد بخوابم گوش نداد. گفت نمیشود دختر جوان شب تنها در خانه بماند. نکند فهمیده باشد که به اسم درس خواندن، مینشینم و برای تو نامه برقی مینویسم؟؟ نکند فهمیده باشد عشق افتاده به جان روز و شب های من؟؟ نگذاشت دیگر... من را فرستاد خانه ی عمه ام. خلاصه، الان نشسته ام رو به روی عمه و نگاهش میکنم که محو یکی از شبکه های اونور آبی شده و حالت نگاهش میگوید باز هم تبلیغات این ماهواره را برای قرص های لاغری باور کرده است. شوهر عمه کمی آنطرف تر نشسته و کمرش را (احتمالا جای کش شلوار را) می خاراند و از نگاهش پیداست منتظر است عمه بگوید « این یکی دیگه جواب میده، ببین همه تعریف میکنن و میگن نتیجه صد در صدی داره. 10 کیلو تو یه ماه فقط»
راستش همه ی ما نگران عمه هستیم انگار این قرص های لاغری به جای وزن، عقلش را میشورد و می برد. عمه شورش را درآورده... یعنی این یک خصلت خانوادگی است. همه ی ما یک طوری باید شور یک چیزی را در بیاوریم. مثلا همین خود من؛ شور دوست داشتن تو را در آورده ام. من خیلی تو را دوست دارم. یک طوری که گاهی با خودم میگویم این چیزی که من دارم تجربه میکنم، عشق نیست فقط درد است.
آقای مخاطب، من خیلی درد میکنم. حس میکنم بال هایم شکسته. هی با خودم میگویم پس کی؟ کی قرار است بفهمی دوستت دارم بعد بیایی و بگویی تو هم دوستم داری؟ کی قرار است این حس یک طرفه دو طرفه شود؟ من همیشه به هرکسی که کم آورده گفتم «خدا خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر می کنی!»
نگذار کم بیاورم... ببین، کسی نیست که این حرف ها را به من بزند. نگذار شک کنم به بزرگی خدا.
خودم هم نمیدانم چه بلایی سرم آمده. کل روز به تو فکر میکنم، در خواب هایم تو را میبینم و وقتی از خواب بیدار میشوم تا چند دقیقه تپش قلب وحشتناکی دارم و ترسیده ام.
خواب هایم مثل خواب های عاشقانه دختر ها توی سریال های جم تی وی نیست. در همه خواب هایم رسوا شده ام. همه شهر، از قصاب محله مان تا فامیل های دور فهمیده اند تو را دوست دارم. همگی به من میخندند و اشتباه تفسیرم میکنند.
در خواب هایم تو دوستم نداری. درست است، توی بیداری هم دوستم نداری اما، من توی خواب هایم واضح میبینم که دوستم نداری.
توی خواب هایم بوی گریه میدهم. توی خواب هایم من خیلی غمگین هستم.
آقای مخاطب، هربار بیدار میشوم خدا را شکر میکنم که خواب زن ها برعکس تعبیر میشود.
یادم می آید یک بار توی جمعی میگفتی هیچ چیز را آسان به دست نیاوردی. هرچه را خواسته ای یا به دست نیاوردی یا دهانت سرویس شده تا به دست بیاوری.
آقای مخاطب، حالا دهانم دارد سرویس میشود. به دستم بیا.
دیدی؟آنقدر نیامدی که پاییز تمام شد. پس کی قرار است کلیشه بازی در بیاوریم و برگ ها زیر پایمان خش خش کنند؟
آقای مخاطب، اصلا یک سوال جدی!
دقیقا چند تا پاییز دیگر تا تو فاصله دارم؟
دوست دارت نبات
نون#