یکبار تو خونه زندگی میکردیم همه کنار هم خواب بودیم ساعت ۳شب بلند شدم پتومو جابه جا کنم رو خودم ک بخوابم یهو نگام افتاد تو تلویزیون دیدم جای جالباسی خونمون یک مرد قد بلند وایستاده نگام میکنه برگشتم جای جالباسی دیدم هیچکس نبود باز برگشتمتو تلویزیون نگا کردم هیچکس نبود قهوی ای کردم شلوارمو پریدم بغل مامانم