منو شوهرم تو دانشگاه با هم آشنا شدیم ۵ سال با هم بودیم بعد ازدواج کردیم ۵ ساله هم زیر یه سقفیم و یه بچه هم داریم ، یه پسر کوچولو شیرین ....
۵ سال اول که نه کار داشت نه مدرک تحصیلی نه سربازی نه سرمایه نه حتی حمایت خانوادشو ...من صبر کردم و جوری بهش امید میدادم که تقریبا همه اینا رو بدست آورد . اینجوری براتون بگم که خونوادش دیگه ازش قطع امید گرده بودند.
۵ سال دوم از منفی شرایط مادی شروع کردیم با همه نداری و ... ساختم عاشقانه زندگی کردیم اونم خیلییییی خوب بود جوری که شهره عام و خاص شده بودیم ، تازه بعد ۵ سال بیکاری و بی پولی تو آزمون استخدامی قبول شد و شکر خدا رفت سر کار .
حالا همه چیز داره کار ، سرمایه ، زن ، بچه ، عزت اجتماعی و حتی علاقه خونوادش .
حالا که به یه ثباتی رسیدیم ، احساس میکنم داره عوص میشه ، انگار براش عادی شدم ، دیگه ابراز علاقه نمیکنه ، تو بحثامون حرفای بدی بهم میزنه ، با ناراحتیم واکنش خاصی نشون نمیده ، خانواده ایی که چشم دیدنشو نداشتن رو جوری مالی و روانی حمایت میکنه که خود مادر شوهرم اونشب گفت فلانی خیلی خوبه که کینه نمیگیره ، اما اگه من یه جوراب بخوام هزار بهونه میاره ، 😔
دلم خیلی غصه داره ، دلم میخواد از پیشش برم.