بچه ها زن برادرم از وقتی رفتن خونشون که ۹ ماه گذشته هر جایی دعوت کردیم نیومد نه گذاشت داداشم بیاد نه خودش اومد بی هیچ علتی با ما باد کرده بود مارو هم تو این ۹ ماه خونشون دعوت نکردن یعنی من دیگه از شب دامادی برادرم رنگ خونشو ندیدم
اصلا مونده بودیم این چه مرگشه هر مهمونی همه میپرسیدن عروستون کجاس ما می موندیم چی بگیم !
بعد امشب رستوران دعوت بودیم از سمت یکی از فامیلامون بعد این وقت تعجبی دیدیم اومد با پرویی
به زور یه سلام به من کرد !!!!! موقع خدافظی هم قشنگ راشو کشید رفت بام خدافظی نکرد
خیلی چیزای دیگه این دختره تو این مدت به ما کرده
بعد مامانم تو رستوران از کنار من پاشد رفت کنار این و داداشم نشست !!!!!! اصلا من موندم همینطور
خیلی دلم شکست به مامانم گفتم واست متاسفم که دخترتو به عروس میفروشی دیگه با شماها کاری ندارم