2777
2789
عنوان

ترانه دختری که تویه خونواده با عقایده پوسیده بزرگ شد...

| مشاهده متن کامل بحث + 1752 بازدید | 89 پست
به هرحال..شبیه تمام رمانایی هست که توبازاره..یه قصه ی مزخرف و تکراری با کلیشه های نخ نما


تا جایی ک یادم بود قصه پسر پولدارو و عشق افسانه و ای و خوشگلی پریزادی کلیشه محسوب میشد...هرچند زندگی خودش پر از کلیشس...هر روزش(:

و اگه قصه مزخرفیه دلیلی نبود تو تاپیک بمونی

یادت میاد با افتابه اب میخوردی؟با اب معدنی اشنات کردم؟/:
به هرحال..شبیه تمام رمانایی هست که توبازاره..یه قصه ی مزخرف و تکراری با کلیشه های نخ نما

مجبورت نکرده بودن دوست عزیز

اکه برات قابل هضم نبود میتونستی وقتتو هدر ندی و نخونی

لطفا ب نویسنده توهین نکنین

ایشون داره وقت میذاره مینویسه 

پر# مدعا نباشیم

دِل نَزد تو اَست  اَگَر چِه دوری زِ بَرَم...♥️💙

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

سلام ببخشید دیر شد...متاسفم واقعا

با حرفایی که از یاسمن شنیدم تصمیم گرفتم فقط طلاق بگیرم...من بازیچه دست این و اون نبودم....بر خلاف تصورم پدر و برادرم ب شدت پشتم بودن و یزدانو ب خاک سیاه نشوندن...و من توی 20 سالگی مهر طلاق رفت تو شناسنامم....این بار زندگی بهتر و راحت تری توی خونه پدرم داشتم...شاید منتظر ی تلنگر بودن تا باهام خوب باشن....هنوز چند ماه از طلاقم نگزشتع بود که متوجه شدم خاستگار دارم..از هرچی خاستگار  بود زده شده بودم...نمیخاستم ب هیچ عنوان ازدواج کنم...همه رو رد میکردم و بعدش زخ زبونای مادرمو میشنیدم....تا اینکه یه روز مادرم گفت امروز قراره ی مهمون خیلی مهم بیاد...از دوستای پدرتن خطا نکنی و بیرون از اتاق نیای...چندساعت از اومدنشون گزشتع بود ک ب شدت تشنه شدم...اروم اروم رفتم سمت اشپزخونه و با ترس اب خوردم میخواستم بیام بیرون ک متوجه شدم یکی اومد داخل...سریع ی جا قایم شدم تا نبینتم...یه مرد حدود 30 سال بود...یه لیوان اب ریخت و همراه قرصش خورد....اولین بار بود ک دوست داشتم ب ی نفر نگاه کنم...زیبا بود...شاید از من خیلی سرتر و خوشتیپ تر!بعد حوردن قرصش از اشپزخونه رفت بیرون و منم اروم برگشتم توی اتاق...اون شب فقط ب اون مرد فکر کردم و ب خاطر فکرام خودم و لعنت کردم...صبح روز بعد پدرم راجب مهمونای دیشب گفت و توضیح داد خریدار حجره های پدرم هستند...مادرم قرار شد با رضایت پدرم برای ناهار دعوتشون کنه...دل تو دلم نبود ک دوباره اون مردو ببینم...اون روز حسابی ب مادرم کمک کردم و توی حموم خودمو حسابی سابیدم...چارقد گلبهی نخیمو سرم کردم و یه تونیک دامن سورمه ای پوشیدم...چادر سیاه خال سفیدمو هم سرم کردم و با حجب و حیا کنار مادرم منتظر اومدن مهمونا شدم با دیدن اون مرد کف دستام عرق کرد و گونه هام گل انداخت با تته پته سلام دادم و اون مرد هم با لبخند کوچیکی جوابمو داد....قلبم تند میزد...دوستاشم همش ب اون مرد ک حتی اسمشو نمیدونستم نگاه کنم....شاید داشتم عاشق میشدم....!حدود دوماه اون مرد ب خونمون میومد و میرفت و من بیشتر شیفته اش میشدم...متوجه شده بودم اون هم از من خوشش میاد...و تهه دلم خوشحال بودم...(ترانه بین حرفش گفت راستی الیاس این مدت سربازی بود شهر شما افتاده بود)همه چی خوب بود و روبه عالی...اون مرد یا بهتر بگم علی بالاخره منو از پدرم خاستگاری کرد...پدرم مشکلی نداشت علی مرد خوبی بود و دستشم تو جیبش!از خداش بود پدرم...قرار شد علی با خانوادش یه شب بیان تا....

اون شب حسایس استرس داشتم و ب خودم رسیدم.بهترین چای عمرم و ریختم و با ذوق چای تعارف کردم....اینبار ترمه و شوهرش و دوتا دختر کاکل زریش هم بودن....تازه اول بحث بود ک میلاد گف:شما میدونید ک ترانه یه بار ازدواج کرده و طلاق گرفته...درسته؟خانواده علی حسابی تعجب کردن...نمیدونم چرا...مگه خبر نداشتند...اون شب صرفا برای اشنایی خانواده ها صورت گرفت وتصمیم بر این شد ک برای جلسه دوم بهمون زنگ بزنند اما هیچوقت چنین اتفاقی نیفتاد...

بازم ببخشید دیر شد واقعا متاسفم

یادت میاد با افتابه اب میخوردی؟با اب معدنی اشنات کردم؟/:

من یه بار تو عمرم عاشق شدم و بهش نرسیدم...من شکستم و خورد شدم...نگاه همسایه ها تو مجالس ختم و روضه روم سنگینی میکرد و باعث خجالتم شده بود...جوری ک از خدا میخواستم هرچه زودتر شوهر کنم...تو این مراسم ها چند باری خاستگار برام پیدا شد که اکثریت یا زن مرده بودن با سه چهارتا بچه یا هم 15 16 سالی ازم بزرگتر بودند...داشتم نا امید میشدم بالاخره تونستم ی فرد خوبو بین خاستگارام پیداکنم...شاید جای تعجب باشه اما در کمال تعجب اون ی پسر بود و 3سال از خودم بزرگتر...خودش منو با مادرم دیده بود و بعد از تحقیق همراه مادرش اومدن خاستگاری....مادرش منو خیلی دوست داشت و میگف گزشته هر ادمی مطعلق ب خودشه...نباید ب دیگران ربطش داد...چون من دفعه اولم نبود ک میرفتم خونه بخت قرار شد همه چی با یه مجلس عقد تموم بشه...از این ازدواج خوشحال بودم....از اینکه یکی منو با همه عیب هام بخواد...محمدمتین قول نداد ک بهترین چیزهارو برام راهم میکنه....گفت بیشترین تلاششو میکنه و کرد....تو این  15سال زندگیم با محمدمتین بهتریم روزهامو گزروندم...مادر شدم و الان ی دختر 14ساله دارم که میره کلاس نهم...محمد تمام تلاششو برای راضی بودن من و رها دخترم کرده...و هیچوقت مطلقه بودن منو تو سرم نزده....شاید اگه محمد متین نبود من الان زن ی پیرمرد بودم...

خانواده های زیادی ثل خانواده من هستن...اونقدر زیاد ک فکرشم نکنید....حتی سعی نکنید کوچکترین کاریو بکنید ک باعث بشه دخترتون برای فرار از شما دست ب ازدواج یا فرار از خونه بزنه....

شاید همه مثل من پایان خوبی نداشته باشن....

اینم از داستان ترانه یا مهشید ک اسم واقعی ایشونه...همه اسامی مستعار هستن و طبق خاسته خود مهشید جان عزیز اسمشو گفتم...اگر کم و کاستی بود ببخشید....

من مهشیدو تویه ارایشگاه دیدم و اون قسمتی از داستان زندگیشو برام گفت و منم خط ب خطشو برای شما نوشتم....امیدوارم دوسش داشته باشید...

یادت میاد با افتابه اب میخوردی؟با اب معدنی اشنات کردم؟/:
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز