من یه بار تو عمرم عاشق شدم و بهش نرسیدم...من شکستم و خورد شدم...نگاه همسایه ها تو مجالس ختم و روضه روم سنگینی میکرد و باعث خجالتم شده بود...جوری ک از خدا میخواستم هرچه زودتر شوهر کنم...تو این مراسم ها چند باری خاستگار برام پیدا شد که اکثریت یا زن مرده بودن با سه چهارتا بچه یا هم 15 16 سالی ازم بزرگتر بودند...داشتم نا امید میشدم بالاخره تونستم ی فرد خوبو بین خاستگارام پیداکنم...شاید جای تعجب باشه اما در کمال تعجب اون ی پسر بود و 3سال از خودم بزرگتر...خودش منو با مادرم دیده بود و بعد از تحقیق همراه مادرش اومدن خاستگاری....مادرش منو خیلی دوست داشت و میگف گزشته هر ادمی مطعلق ب خودشه...نباید ب دیگران ربطش داد...چون من دفعه اولم نبود ک میرفتم خونه بخت قرار شد همه چی با یه مجلس عقد تموم بشه...از این ازدواج خوشحال بودم....از اینکه یکی منو با همه عیب هام بخواد...محمدمتین قول نداد ک بهترین چیزهارو برام راهم میکنه....گفت بیشترین تلاششو میکنه و کرد....تو این 15سال زندگیم با محمدمتین بهتریم روزهامو گزروندم...مادر شدم و الان ی دختر 14ساله دارم که میره کلاس نهم...محمد تمام تلاششو برای راضی بودن من و رها دخترم کرده...و هیچوقت مطلقه بودن منو تو سرم نزده....شاید اگه محمد متین نبود من الان زن ی پیرمرد بودم...
خانواده های زیادی ثل خانواده من هستن...اونقدر زیاد ک فکرشم نکنید....حتی سعی نکنید کوچکترین کاریو بکنید ک باعث بشه دخترتون برای فرار از شما دست ب ازدواج یا فرار از خونه بزنه....
شاید همه مثل من پایان خوبی نداشته باشن....
اینم از داستان ترانه یا مهشید ک اسم واقعی ایشونه...همه اسامی مستعار هستن و طبق خاسته خود مهشید جان عزیز اسمشو گفتم...اگر کم و کاستی بود ببخشید....
من مهشیدو تویه ارایشگاه دیدم و اون قسمتی از داستان زندگیشو برام گفت و منم خط ب خطشو برای شما نوشتم....امیدوارم دوسش داشته باشید...