امروز سالگرد عموش بود بعد
شوهرم میخواست از اول مجلس بریم تا اخرش ولی من گفتم خسته میشمو چهل دقیقه اخرشو رفتیم اونجام خیلیییییی گرمو شلوغ بود منم ماه هشتم بعدشم که مجلس تموم شد آقا دم در منو کاشته و خودش وایساده پیش فامیلاش به حرف منم فشارم افتاده بودو داشت سرم گیج میرفت حدود نیم ساعت وایسادم سر پا بعدش که رفتم طرفش میگه برو تو ماشین بشین تا بیام دیگه مامانش دعواش کرد که خسته شده و برید دیگه اومد تو ماشین من عصبی بودم اعتراض کردم اونم به جای عذر خواهی سرم داد زدو گفت خوب کاری کردم دلم میخواست