جاریم۷سال پیش با پافشاری و چنبار خودکشی کردن با برادرشوهرم مزدوج میشه و بامادرشوهرم شریک میشن.اینش بدنیس
ولی ازوقتی که میاد خودشو توی اتاق حبس میکنه
تنها کاری میکرد۲ظهربیدارمیشد خودشو شوهرش غذامیخوردن و بعد ساعت ۳ ب بعد میرفت توارایشگاو خیاطی محل برا وقت گذروندن تا ۷غروب ک باز میومد مادرشوهرم شامو اماده کرده بود
یعنی کوچکترین کمکی ب مادرشوهرم نمیکرد
توجمعهایی ک بود همه بودن جز اون..تواتاق مشغول کار خودش
تومخارج خونه ام اصلا ن خودش ون شوهرش کمکی نمیکردن
اونقد ک مادرشوهرم مجبورشد فرشاشو بفروشه برا خوراک اونا و تامدتی رو موکت بودن درحالی ک جاریم ۳تافرش رو هم تواتاقش داشت و خودشم نخریده بود ولی دریغ از یه تعارف
شوهرمنم اونموقع دانشجو بودوبی خبرازهمه جا..
بگم بقیشو؟
فقط تلنگره ک انقد بدنباشیم و خداییم هست ک سروقتش جواب بده..