دو روزه دوست همسرم با خانمش و بچش از شهرستان اومدن خونه ما. مهمون حبیب خداست. بلههههه. ولی من چیکار کنم انقد رو مخم نباشن؟ خانمه با بچه سه سالش مثل نوزاد رفتار میکنه. بچش کوفتم بلد نیست. میگه آقا فلانی پسرم رئیسه. هرچی بگه همونه.!!!! چه غلطا
بچش هررررررچیزی...یعنی هرچیزی که تو اتاقاس رو باید بیاره تو سالن. از روتختی من و روبالشیم گرفته تا اتو و میز اتو بزرگ و دمپایی و لولزم ارایش و حوله و .... روانی شدم
هی جلو چشمش ازش میگیرم میگم کار زشتیه
اونا ذوق بچه رو میکنن میگن آقا فلانی بلاااااس با همه چی کار داره. ای زهرمار. بلا نیست که. مثل خودتون بی فرهنگه😲
پس فردام عروسی دوست صمیمی منه. من تازه از سفر اومدم نه ارایشگاه رفتم نه کارامو کردم. به ردی خودشون نمیارن فکر میکنم انتظار دارن خونه بمونن ما بریم عروسی. وای خدا نکنه.
خودمم ناراحتم که انقد این بنده های خدا رو مخمن. آدمای خوبی هستن ولی خیلی داره بد میگذره.
ما یه دوست مشترک با اینا داریم که اون زن و شوهر همسایه مان. این مهمونا انتظار داشتن اونا دعوتشون کنن یه وعده. هی گفتن خونه فلانی بریم باهم. ولی اون زن و شوهر خودشون از روزی که اینا اومدن خودشونم ناهار و شام خونه مان.
دیروز غروب این خانم مهمون انقد حوصلش سر رفته بود به دوستی که همسایه س گفت بریم خونه شما دیگه امشب. حاضری ام بخوریم. اصلا ما کباب میگیریم!!! طفلی
دیدم همسایه هییییییچی نگفت. مثل بز نگاه کرد. شوهرش برگشت گفت تکلیف مارو معلوم کنین اگه میاین بیاین. زنش برگشت به من گفت وای کتی چقد خونت دلگیره از دیروز دق کردم!!! جان؟؟؟؟؟ خب پاشید برید. بعد گفت اصلا ما میریم خونه عموم اینا. به شوهرش گفت پاشو بریم�😲😲😲
وای انقد به من و شوهرم برخورد که با مهمونامون این کارو کردن. برگستیم به مهمونامون گفتیم پلشید حاضر شید ماام شام بریم بیرون. و باورتون میشه که ما حاضر شدیم بریم اون همسایه هام با ما اومدن بیرون؟ بهش گفتم خونه عموت نمیری دیگه؟ گفت نه دیگه دیر شد. داریم میریم بیرون خوبه از کسلی درمیایم،
به شوهرم گفتم دیگه اینا پشت گوششون و دیدن ما و خونه مون و سرویس دادنا رو میبینن. اونم برخلاف همیشه منو جر نداد. گفت باشه!
امان از بیشعورایی که دور من زیاااااادن و عرضه قطع رابطه و عوض کردن محیطمو ندارم