بعد از ۵ تا بیبی چک منفی گفتم اینبار دیگه حاملم...بهش گفتم خدایا ببین اگه حامله نیستم با من بازی نکن دل منو نشکن خب بیبی هم منفی بشه خدا بخدا تحمل ندارم...تحمل ندارم شوهرمو امیدوار کنم بعد ناامید شم رفتم آزمایش گفتم خدایا من از در این کلینیک ناامید برنگردم.آزمایشگاه بهم گفتن منفیه ولی بازم باید تکرارش کنی بازم امید داشتم به خدا...اصلا گریه نکردم...همه هم خواب دیده بودن حاملم...مامانم میگف خدا ناامیدت نمیکنه حامله ای!!!
نبودم بازم امید الکی....من همه حرفم با خدا اینه چرا بیبیا مثبت شد؟؟؟؟
من که خواهری ندارم مامانم یه شهر دیگس...من که دارم کنار دو نفر زندگی میکنم که ازشون میترسم ...من که همش امید داشتم.......
دیگه با خدا کاری ندارم