خیره شده ام به آسمان وستاره ها را میشمارم
چه دل اشوبم امشب
مگر نه اینکه امشب را باید ارام بگیریم؟پس این ارامش کی به سراغ جسم و روح خسته من می آید
پیرزن کوژپشتی را میمانم که بیش از یکصد سال از عمرش گذشته است
به گذشته ام برمیگردم به روزهایی که کودک معصومی بودم
چه شد که معصومیتم از دست رفت,چه بلایی اوار شد برسر زندگی من,به کدامین گناه نانوشته این چنین درگیر حوادث شدم
خسته ام
دلم خوابی ابدی وارام میخواهد
خوابی به بلندای تمام روزهای پیش روی جهان