اول از همه خودم میگم من وقتی پنج سالم بود مامانم یه رژ داشت که دو سه بار ازش استفاده کرده بود فقط بعضی وقتا میخواست بره عروسی یه ذره از اون رژ خیلی کم رنگ میزد،یه بار مامانم خواب بود منم رفتم یه چیزی گذاشتم زیر پام از تو کمد اون رژ رو برداشتم بعد آبجیمم سه سالش بود با هم رفتیم تو اتاق چشمتون روز بد نبینه😂،همه جامون رو رژ لبی کرده بودیم حتی پیراهنمون رو هم در آورده بودیم بدنمون رو هم رژ لبی کرده بودیم.تازه به این هم قانع نشده بودیم رفتیم شناسنامه مامان بابامم از تو کت بابامم برداشتیم اون ها رو هم رژ لبی کردیم،هنوز هم اثر شاهکارمون تو شناسنامه مامانم هست😅 چون شناسنامهاش رو عوض نکردن.
مامانم وقتی بیدار شد تا مرز سکته رفت،به قول خودش فقط سفیدی چشامون معلوم بوده دیگه همه جامون رنگی😂😂😂
بیچاره مامانم هرچی میبردتمون حموم رژلبه پاک نمیشد،اخرشم با ریکا و لیف افتاد به جونمون پوستمون رو کند تا پاک شد😂😂
پی نوشت:من خیلی دختر ساکتی بودم همیشه مامانم میگفت اگه ده تا بچه داشتم همشون مثل دریا بودن هیچ غمی نداشتم.
فقط بعضی وقتا یه کاری میکردم جبران همه اذیت نکردن هام میشد😀😀😀