والا
گذشت اون زمونه كه مهمون حبيب خدا بود
يه جنگ اساسى ظهر با شوهرم زديم
مامان و باباش از ترس مهمون عيد از روز اول عيد رفتن مشهد و نيستن
حالا خواهر و برادرش ازدواج كرده و بچه دارن
اقا از صبح اخم و تخم كرده كه اينا اينجا تنهان
از فردا ناهار ميان خونمون ميمونن تا شنبه شب
منم ميگه باشه بيان
ديگه اين همه عذاب وجدانت چيه
ميگه تو نگفتى خوش اومدن😟😒
اخه تو خواهر برادرت همه سر خونه زندگى خودشون
همه فك و فاميل هم هستن كنارشون
ديگه تنهايي نداره كه دو روز بيان خونه ما بمونن