قبلا كه دبيرستان بودم شنيده بودم يه سري اتفاقات مشابه و واسه يكي از دوستام يه اتفاقاتي پيش اومده بود٠ امسال سال سوم كنكورم بود گفتم كه برم پيش يه نفر كه برنامش بيشتر تمرين و تكرار باشه٠ يه نفرو يهم معرفي كردن از قضا از اشناهاي بابام دراومد٠ سه ماهه دارم باهاش كلاس ميگيرم٠
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
گفت فقط وسايلامو برداشت و هي ميگف وايسا٠ و من اومدم تا رسيدم خونه يهو از حال رفتم٠ شوهرمو برد بيمارستان و گف به شوهرم گفتم ميخواسن خفت گيري كنن٠٠ گف شوهرم دوسته اين مرتيكس و چند سالع كه رفت و امد خانوادگي داريم و شر به پا ميشه
يه اقايي از تهران ميومد و حسابي از اين مشاوره ها ميداد و رياضي درس ميداد و شده بود خفن٠ منم كه بابام عشق پزشكي بود، منو فرستاد پيشش٠٠ ما گروهي ميرفتيم٠