پنج سال از ازدواجم میگذره،ازدواج ما سنتی بود و از طریق یکی از اقوام بهم معرفی شدیم،توی اولین دیدارمون عاشق همسرم شدم از همه چیزش خوشم اومد از قیافش از هیکلش از طرز حرف زدنش و اینکه اونم از من خوشش اومده بود من بیست و دو ساله بودم و اون پنج سال بزرگتر من دانشجو بودم و اون مغازه داشت و وضع مالی خوبی داشت یادمه اون روزا کلی جلوی همکلاسیام پزشو میدادم که نامزدم فلانه و بهمانه،خیلی روزای خوبی بود هنوز که یادم میفته ته قلبم می ریزه و یه جوری میشم بعد پنج ماه رفت و آمد ازدواج کردیم واقعا اون روزا توی ابرا بودم و حس میکردم خوشبخت ترین دختر دنیام انگار همون پسری بود که توی رویاهام دنبالش می گشتم حتی بعضی روزا حس میکردم این همه خوشبختی دیگه واسه من زیاده یا نکنه اینقد بهم خوش میگذره آخرش خراب شه