2777
2789
عنوان

خانمای گل لطفا بیاید 😢😢😢

171 بازدید | 16 پست

من یکساله خانه دارم واین یکسالو طبقه ی بالای خونه مادرشوهرم زندگی میکردم تا اینکه..

مادربودن مشکل ترین کاردنیاست ولی شیرین ترین دستمزدرادارد...🤰🏼خدایا عاشقتم❤️🥺

شوهرم خونه خرید وبا اصرارمن زود تمام وسایلاروجمع کردیم و اومدیم خونه ی خودمون

مادربودن مشکل ترین کاردنیاست ولی شیرین ترین دستمزدرادارد...🤰🏼خدایا عاشقتم❤️🥺

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

الان سه روزه اسباب کشی کردیم دلم داره میترکه اینجا تک و تنها پنج ماهه هم باردارم 

تلوزیونمون هنوزآنتن نداره

مادربودن مشکل ترین کاردنیاست ولی شیرین ترین دستمزدرادارد...🤰🏼خدایا عاشقتم❤️🥺
الان سه روزه اسباب کشی کردیم دلم داره میترکه اینجا تک و تنها پنج ماهه هم باردارم  تلوزیونمون ه ...

وااااا😮😮😮

گفتم چی شده ها😠

😂😂😂😂😂😂😂😂بخند دنیا به روت بخنده😂🤣

عادت میکنی 

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
الان سه روزه اسباب کشی کردیم دلم داره میترکه اینجا تک و تنها پنج ماهه هم باردارم  تلوزیونمون ه ...

من ۳ماه تنها توخونم بودم هنوز یخچالو تلویزیونمو نخریده بودن برام ولی انقد شوهرمو داس داشتم تنها تو شهر غریب دووم اوردم تا عروسی گرفتبم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792