خونمون ی حیاط بزرگ داشت و ما سه تا خواهر بودیم (سارا) سحر و سیمین(خودم) من و سحر خیلی روحیه های نزدیک داشتیم شاد و پر انرژی اما سارا همیشه اروم بود و ی گوشه کز میکرد سارا که ۱۳ سالش شد دیگه بامون بازی نمیکرد میگفت من بزرگ شدم!! ی تلفن تو اتاقمون بود دیدیم سارا نصف شبی تلفتی داره حرف میزنه