با خودم میگم حتما مشکل از خودمه ولی واقعا نمیدونم از چیه. دختر داییم هر روز خونه منه با خواهر شوهرمم دوست شده مامانش با کل فامیل قطع رابطست غیر از مامان من ولی رفت آمد در حد عید به عید ولی با من خیلی زیاده رفت و امدشون. من دوسشون دارم باحالن خوشن کنارشون خوش میگذره. تو تمام مراسمامون خودشون و خواهرهای زنداییمو و مامانشو دعوت میکنیم عروسی سالگرد ازدواج تولد. بعد الان داداش زنداییم عروسی گرفته مارو دعوت نکرده خیلی دلخور شدم. الان به دختر داییم پی ام دادم خیلی بی معرفتید فقط ما فامیل نبودیم. میگه عروسی نبوده دوستاشون بودن فقط میگم پیرزن پیرمردا چی میگن پس میگه مامان بابای دوستاشون میگم چرا لباس عروس پوشیده پس میگه دوستاشون گفتن بپوش دیگه مارو عروسیت نگو همشونم آرایشگاه رفتن تو مراسم عادی نمیرن آرایشگاه. عروس دامادم رفتن سرخونه زندگیشون چه جوری عروسی نبوده که رفتن خونه خودشون. اگه خودم خواهر داشتم یا حداقل چندتا دوست خوب انقدر باهاشون صمیمی نمی شدم که الان ناراحت بشم.