سال ۹۲ بود و من ۲۱ سالم بود یه هفته بود عروسی کرده بودیم و من عاشق بچه بودم ولی از بارداری و...هیچ اطلاعی نداشتم در حدی که یه هفته مونده بود به عادت ماهانه که اقدام کردیم و بعد پریود شدم وناراحت بودم که چرا باردار نشدم و رفتم دکتر دکتر بهم خندید گفت از وقت تخمک گذاریت گذشته
ماه بعد دوبار اقدام کردم و بعد از تاخیر عادت ماهانه متوجه شدم باردارم خوشحال شدم و از همون اول ارزو میکردم بچم پسر باشه
آخه خانواده همسرم به شدت پسر دوست بودن و منم تو اون سن کم میخواستم یه جورایی باعث خوشحالیشون بشم
میرفتم ازمایش میدادم سونو همه چی خوب بود شوهرمم هوامو داشت
و برام چیزای مقوی میخریداکثرا اونایی که سن بارداریشون با من بود بچشون پسر بود و این منو بیشتر تحریک میکرد به اینکه منم فک کنم بچم پسره یادمه وقتی ۴ ماهه بودم خودشو زیر دلم جمع میکرد و میشد مثل یه مشت باهاش حرف میزدم ..هر روز بالا می آوردم هرروز بدون استثناع خیلی وضعیت بدی بود .
تا اینکه بعد از ۴ ماه بهتر شدم تا ۶ ماهگی جنسیتشون مشخص نشد اما همه چی نشون میداد بچه ی سالمی هست همسرم چیزی بروز نمیداد اما احساس میکردم ته دلش پسر دوست داره آخه برادر نداشت منم نداشتم فک میکردم اگه بچم دختر باشه هیچوقت نمیتونم پسرداشتن رو تجربه کنم..تو این مدت مامانم وسایل سیسمونیم رو مثل خورده ریزه ها رو خریده بود تا این که سونو رفتم و گفتن بچه دختره همونجا خشکم زد و مثل ابربهار گریه کردم و با خودم میگفتم که چجوری بزرگش کنم آخه خوانواده همسرم خیلی تعصبی بودن ...خالم مامانم از حرفام ناراحت میشدن و منو نصیحت میکردن اما من حرفاشونو درک نمیکردم هرروز باهاش زندگی میکردم تو شکمم لگد میزد انگشتاشو حس میکردم ....یه ماهی شده بود که همسرم مجبور شد دوشیفت کارکنه ووقتی به خونه می اومد خیلی خسته بود وفقط میخوابید ازمن با فاصله میخوابید این موضوع منو رنج میداد اما میفهمیدم بخاطر ورم زیادی که کردم و اینکه ترشحاتم خیلی بوی بدی میداد عفونت بدی گرفته بودم اما خارش و سوزشی نداشتم ...قرار شد مامانم سیسمونی رو بیارن رفتن سرویس خواب و گرفتن و منم میبردن همونجا یادمه یه اقا و خانومی بودن اومده بودن برای بچشون که نزدیک بود دنیا بیاد خرید کنن فروشنده پرسبد بچتون چیه شوهرش جواب داد گل پسر من ناراحت شدم گفتم چرا هر کی سر راه من هست بچش پسره ...
فک میکردم خدا داره لج منو درمیاره چه موجوده احمقی بودم ..هفته ۳۲ بودم کارم فقط خوابیدن بود دست خودم نبود واثعا خوابم میومد تا ۲ ظهر میخوابیدم خیلی ورررم کرده بودم
خواهر کوچیکم که اون موقع ۸ سالش بود خواب دید یه گودالی هست مثل قبر من افتادم توش ولی تونستم بیام بیرن ...
هفته ۳۳ بود رفتم دکتر برای چکاب ماهیانه دکتر خیلی ناراحت شد که تو یه ماه ۷ کیلو زیاد کردم و شده بود ۷۵کیلو بخاطر ورمم برام ویتامین cنوشت ازم خواست دراز بکشم که ضربان قلب جنین رو چک کنه
......