2789
عنوان

پیدا کنم

1 بازدید | 0 پست

در انتهای کوچه بن بست ناتمام

ناگاه، در سکوت شبی، بی هراس و خام

دیدم کسی ز پشت نقاب دروغ و درد

لبخند می زند به من و آن راه سرد

گم گشته ای که در دل من خانه کرده بود

رخت سکون به تن، ره و بیراهه کرده بود

جوشید چشمه ای ز میان کویر ذهن

شستم غبار کهنه و تردید بر کهن

دیوارها شکست و افق باز شد به چشم

باران معرفت، به سر جان خسته، خشم

برچید و رنگ تازه به دنیای من کشید

آن چه که می طلبیدم، به جان من رسید

آری، رسیدن آنهمه پرواز دور نبود

پایان رنج کهنه، همین حس نور بود

در عمق خویش، یافتم آن گوهر نایاب را

پایان راه، باز کرد بر دیده، آفتاب را...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792