سلام دوستان وقت همگی بخیر
ما خونه مادرشوهرمیم یکساله اسباب کشی کردیم ۱۰ ماه خونه مامانم بودم تمام و کمال فقط یه سر به پدر و مادر شوهرم میزدم ((جهازم خونشونه ما خونه نداریم))
دیگ یه اتفاقی افتاد خونمون مجبور شدم بیایم خونه پدرشوهرم طبقه پایینش
اینجا یه حس بدی دارم اگر چیزی ازشون میخورم عذاب وجدان دارم بعد اینکه میخورم حالم بد میشه علتشم اینه که آمار خورد و خوراکمو دارن به شوهرم میگن فلان چیزو خورده و اینا
خیلیم شوهر طفلکمو اذیت دارن با اینکه ما فقط یک برق روشن داریم اونا یک سره برقشون روشنه کولرشون و ... به شوهرم گفتن قبض برق آب گاز رو باید کامل بدی شوهرم گفته میدم ولی راضی نیستم
اینجا بدون در زدن میان پایین منم لباس مناسب تنم نیست واقعا اذیت میشم مثلا دارم بچمو میخوابونم یکهو میان میگن سید علی خوابیدییییییی بلند میگن که هرچی زحمت کشیدم بخوابه باز بیدار میشه
پر سوسکه انواع اقسام سیاه و سفید اینجا مال ۶۰ سال پیش خونه نه کابینت داره نه سینک نه فرش آشپزخونه پر اشغال و اینا ولی بازم بخاطر دل همسرم غذا درست میکنم بهم گفتن شب ظرفاتو نشور که پول برق زیاد میاد صبح بشور
از سختی های اینجا هرچی بگم کم گفتم ولی دارم بخاطر شوهرم تحمل میکنم چون میدونم این طفلکی هم اذیته بهش زیاد چیزی نمیگم فقط بهش گفتم بخاطر تو این شرایط رو تحمل میکنم پول اجاره مسکن نداریم توان خریدم نداریم واقعا سخته
حالا همه این سختی ها به کنار پدر شوهرم خودشو بابا خطاب میکنه جلوی بچمون مادرشوهرم رو مامان برادرشوهرمو داداش
با اینکه من بابا فقط چندبار غیرارادی گفته باباجان دیگ شوهرم ناراحت شده بوده
نمیدونم چطور متوجه کنم حرفشون اشتباهه که ناراحت نشن آخه هرچی میگم بهشون برمیخوره باز میرن سراغ شوهرم
میترسم اگه بگم با شوهرم دعوا کنن یا بگن ما پدرمادرشیم اگه ما نبودیم شماها نبودین چون چندبار این حرف رو زدن
یه چیز دیگه ام بگم شوهرم شکم درده بهش دارو داردوا میدم میگن اینو نخور اونو نخور بیا اینو بخور حالا شوهرم زیاد به حرفشون نمیکنه ولی اینکه تو چیزایی که من میدم به شوهرم دخالت میکنن اعصابم خورد میشه من برای هرچی که میدم قبلا چندین کتاب مطالعه کردم از روی قاعده میدم آخه
چیکار کنم واقعا دارم کم میارم توروخدا اگه چیزی میدونید نکته ای کمکی هرچی که میدونید بهم بگید براتون دعا میکنم
شرمنده طولانی شد 🥺🥲دلم گرفته بود گفتم یکم از حرفامو بگم...