ما دیشب بله برونمون بود امدن خونمون .. شوهرم به جاریم گفت بیا کنار من بشین شوهرم رو مبل بود جاریم رفت رو زمین کنارش نشست و با هم حرف میزدن و میخندیدن سر تعیین مهریه ام مهر من از جاریم بیشتر شد دیدم نامزدم داره بهش میگه الان تو ناراحتی یا نه
امروزم رفتیم جواب ازمایش بگیریم رسم نداریم تنها بریم ی نفر همراه داماد میاد ی نفر همراه عروس امدن در خونمون خواستیم سوار ماشین شیم جاریم گفت با اجازتون من جلو میشینم داماد ک دید زشته جلو مادر من جلو بشینه گفت نه تو عقب بشین بعدشم ک عقب جا تنگ بود من رفتم جلو نشستم هیچی شوهرم باهام حرف نمی زد میوه هم همش به جاریم تعارف میکرد که چرا نمیخوری بعد میگفت مادرم زنگ زده حالتو پرسیده و .. جاریم میخواستیم بریم شوهرم اصلا به من نگاه نمیکرد جاریم سریع میرفت کنارش با هم صحبت میکردن یواش و میخندیدن و من اصلا نگاشون نمیکردم کنار هم راه میرفتن
ی جا هم من و شوهرم میافتیم تنها خیلی باهام حرف نمی زد و میگفت تو جلو شو یا خودش میرفت جلو
کلا انگار وجود جاریم خیلی روشن تر از من بود
الانم پشیمانم از همه چی و نمیتونم به کسی چیزی بگم همش تو خودم میریزیم