همین خواستگارم که تو تاپیکای قبلی گفتم اگر زحمتی نیست لطف کنید بخونید🥲یکی دوتا تاپیکای اولین صفحه رو
رفتیم پارک با اینکه من دلم به پارک نبود اما خوب بود. اونجور که فکر میکردم بد نبود
رو صندلی نشستیم صحبت کردیم.مادرا تو آلاچیق رو زیر انداز
مادر ایشون چای و کیک شربتی خریده بودند آورده بودند.
بعد آقا پسر به تنهایی رفتار و برخورد محترمانه و عالی ای داشتند. چهره اشون خیلی عالی نبود اما خوب بود.کاملا چارشونه و پهن بودند اما قدشون از پدرم کوتاه تر بود اما یکم از من بلندتر
حالا من امروز همش منتظر بودم یه چیزی بگن تو حرفاشون که من دلیل داشته باشم نه بگم. یعنی همش میخواستم کنسل بشه یا گند بخوره
انگار از اینکه همه چی یهویی داره جدی میشه و قراره وارد بخش جدید زندگی بشم ترسیدم
درحال حاضر دلیل خیلی قطعی ندارم برای رد کردن. نمیخوام رد کنم
اما از طرفی میخوام رد کنم منتظر باشم یکی دیگه بیاد
نمیدونم چطور حسم و بیان کنم
نمیخوام با اولین پسری که دیدم ازدواج کنم حتی اگه بهترین مرد برای من باشه
دلم میخواد مثلا با پنجمی🫠ششمی ازدواج کنم
البته اینم بگم ایشون شاید ۳۰ اُمین خواستگارم باشند اما اولیشون که دیدم حضوری