دردودل 👇
طولانیه اگه حوصله نداری نخون؛
پدرم همیشه از سن کم منو فوق العاده محدود میکرد نه جایی میذاشت با دوست یا فامیل برم نه خودش منو میبرد یادمه یذره بچه بودم از دور پارک میدیدم دلم آب میشد برم یک دقیقه توش بازی کنم بزرگتر شدم همچنان این محدودیتا شدیدتر شد جوری که من حتی تا مغازه ی روبروی خونه جرات نداشتم برم . یادمه یروز انقدر برام عقده شده بود صبح زود بیدار شدم لباس پوشیدم تا سرخیابون رفتمو یواشکی برگشتم با کلی ترسو استرس،
این محدودیتای شدید فقط شامل بیرون رفتن نبود من حتی حق نداشتم با پسری توی فامیل هم کلام بشم حق نداشتم آرایش کنم و بزور هم پدرم چادر سرم میکرد و مجبورم میکرد نماز بخونم و روزه بگیرم.
در صورتی که شاهد انواع آزادیو تفریح توی دخترای فامیل بودم و این مسائل باعث شده بود شدیدا توی فامیل افسرده وگوشه گیر باشم.
۱۹ ساله که شدم برای فرار از محدودیتای پدرم رفتم سراغ دانشگاه و باشگاه اما من با رتبه ۴۰۰ برای اینکه دانشگاهم نزدیک باشه رفتم دانشگاه پیام نور که رفت و امدم به دانشگاه و باشگاه کنترل بشه . یادمه پدرم از همه ی روزا و ساعتای کلاسام خبر داشت و تایم کلاس ورفتو برگشتو حساب میکرد اگه حتی ۵ دقه دیر میکردم روزگارمو سیاه میکرد. توی دانشگاه توی باشگاه به محض تموم شدن کلاس میدوییدم سمت خونه حتی جرات نداشتم ۵ دقیقه لفتش بدم .
یادمه همیشه بچه ها بهم میگفتن خب به پدرت بگو کلاسی و کلاس نرو بیا با ما بریم بیرون ولی خب من انقدری از پدرم وحشت داشتم جرات نمیکردم اینکارو بکنم تا اینکه یروز دلو زدم به دریا کلاس نرفتم ماشین سوار شدم مستقیم رفتم توی مرکز خریدو تنهایی چند ساعت فقط چرخیدم وقتی برگشتم از شانس بد پدرم جلو در دانشگاه منتظرم بود وقتی فهمید دانشگاه نبودم مثل سگ کتکم زد و تا ۲ ماه نذاشت دانشگاه برم اخر با واسطه ی بقیه برگشتم دانشگاه
این محدودیتا از ۱۹ تا ۲۹ سالگیم کهدانشگاه و باشگاهم تموم شد همچنان ادامه داشت تااینکه من نامزد کردمو دیگه رهام کرد
الان من ۳۲ سالمه و برای بیرون رفتن آزادم ولی روزها با کلی درد جسمی و اعصاب فوق العاده ضعیف مثلجنازه میوفتم گوشه خونه حتی رمق نمیکنم تا جلوی در خونه برم . کاش میشد به پدرم بگم که اون روزای من دیگه برنمیگرده...😔