2789
عنوان

پدرم همیشه منو شدیدا محدود میکرد

216 بازدید | 27 پست

دردودل 👇

طولانیه اگه حوصله نداری نخون؛

پدرم همیشه از سن کم منو فوق العاده محدود میکرد نه جایی میذاشت با دوست یا فامیل برم نه خودش منو میبرد یادمه یذره بچه بودم از دور پارک میدیدم دلم آب میشد برم یک دقیقه توش بازی کنم بزرگتر شدم همچنان این محدودیتا شدیدتر شد جوری که من حتی تا مغازه ی روبروی خونه جرات نداشتم برم . یادمه یروز انقدر برام عقده شده بود صبح زود بیدار شدم لباس پوشیدم تا سرخیابون رفتمو یواشکی برگشتم با کلی ترسو استرس،

این محدودیتای شدید فقط شامل بیرون رفتن نبود من حتی حق نداشتم با پسری توی فامیل هم کلام بشم حق نداشتم آرایش کنم و بزور هم پدرم چادر سرم میکرد و مجبورم میکرد نماز بخونم و روزه بگیرم.

در صورتی که شاهد انواع آزادیو تفریح توی دخترای فامیل بودم و این مسائل باعث شده بود شدیدا توی فامیل افسرده وگوشه گیر باشم.

۱۹ ساله که شدم برای فرار از محدودیتای پدرم رفتم سراغ دانشگاه و باشگاه اما من با رتبه ۴۰۰ برای اینکه دانشگاهم نزدیک باشه رفتم دانشگاه پیام نور که رفت و امدم به دانشگاه و باشگاه کنترل بشه . یادمه پدرم از همه ی روزا و ساعتای کلاسام خبر داشت و تایم کلاس ورفتو برگشتو حساب میکرد اگه حتی ۵ دقه دیر میکردم روزگارمو سیاه میکرد. توی دانشگاه توی باشگاه به محض تموم شدن کلاس میدوییدم سمت خونه حتی جرات نداشتم ۵ دقیقه لفتش بدم .

یادمه همیشه بچه ها بهم میگفتن خب به پدرت بگو کلاسی و کلاس نرو بیا با ما بریم بیرون ولی خب من انقدری از پدرم وحشت داشتم جرات نمیکردم اینکارو بکنم تا اینکه یروز دلو زدم به دریا کلاس نرفتم ماشین سوار شدم مستقیم رفتم توی مرکز خریدو تنهایی چند ساعت فقط چرخیدم وقتی برگشتم از شانس بد پدرم جلو در دانشگاه منتظرم بود وقتی فهمید دانشگاه نبودم مثل سگ کتکم زد و تا ۲ ماه نذاشت دانشگاه برم اخر با واسطه ی بقیه برگشتم دانشگاه

این محدودیتا از ۱۹ تا ۲۹ سالگیم کهدانشگاه و باشگاهم تموم شد همچنان ادامه داشت تااینکه من نامزد کردمو دیگه رهام کرد

الان من ۳۲ سالمه و برای بیرون رفتن آزادم ولی روزها با کلی درد جسمی و اعصاب فوق العاده ضعیف مثلجنازه میوفتم گوشه خونه حتی رمق نمیکنم تا جلوی در خونه برم . کاش میشد به پدرم بگم که اون روزای من دیگه برنمیگرده...😔

شاید مادرت بهش میگفته محدودش کن مادرت خودش تو خانواده محدودی زندگی میکرده ،پدر مادرت چجوری بود ؟

بعضی مادرا حسودیشون میشه دخترشون ازاد باشه یا شوهرشون به دخترشون محبت کنه چون خودشون پدر خوبی نداشتن البته اونها ممکنه قربانی حسادت مادراشون باشن

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

سلام کامل خوندم

دوست دارید بگید مثلا ایا از اول اول محدود میکرد؟

بچه اول هستید یا دوم سوم؟

چیزی دیده بود شک کرده بود ؟

برای کار هاش دلیل وتوجیحی میاورد؟چه توضیحی؟

شما چطور فردی برای خانواده بودید؟

مادر یا فامیل شما کمکتون نمیکرد؟

کاش کمکی ازم برمیومد، فقط میخوام بهت بگم تنها نیستی، منم خیلی ازدست پدر زجرکشیدم، برا فرار ازدستش ازدواج کردم، اما ازدواجمم داره ب جدایی کشیده میشه، توتاپیکام گفتم، تنها نیستی دختر غصه نخور، اگ نامزدت ادم خوبیه یمدت شناخت پیدا کن اوکی بودین ازدواج کن

شاید مادرت بهش میگفته محدودش کن مادرت خودش تو خانواده محدودی زندگی میکرده ،پدر مادرت چجوری بود ؟بعضی ...

نه مادرم دوسداشت من آزاد باشم . مادرم اصلا محدود نبوده پدر و مادر مادرم فوق العاده مهربون بودن ولی برعکس پدر پدرم فوق العاده آدم ظالمی بوده

نه مادرم دوسداشت من آزاد باشم . مادرم اصلا محدود نبوده پدر و مادر مادرم فوق العاده مهربون بودن ولی ب ...

مادرت تلاشی میکرد یواشکی پدرت بهت ازادی بده ؟

مادرت تلاش میکرد ازت جلوی پدرت دفاع کنه ؟

سلام کامل خوندمدوست دارید بگید مثلا ایا از اول اول محدود میکرد؟بچه اول هستید یا دوم سوم؟چیزی دیده ب ...

از همون سن کم محدودم میکرد . بچه دومم دوتا داداش دارم که بیخیال بودن . نه چیزی ندیده بود من تا سن بالا حتی گوشی نداشتم. نه اصلا هیچ توضیحی نمیداد کاش یکم باهام دوست بودو اگاهم میکرد جای اینکه اینهمه عقده توی وجودم بکاره. من صب تا شب توی خونه کمک دست مامانم بودم و اینکه فامیلا خیلی سعی میکردن بابامو راضی کنن منو یه تفریح ببرن اما بابام قبول نمیکرد

کاش کمکی ازم برمیومد، فقط میخوام بهت بگم تنها نیستی، منم خیلی ازدست پدر زجرکشیدم، برا فرار ازدستش از ...

هعییی ما دخترا توی این جامعه اسلامی چقد بهمون ظلم شد .

ایشالله هرچی صلاحته برات اتفاق بیوفته عزیزم

مادرت تلاشی میکرد یواشکی پدرت بهت ازادی بده ؟مادرت تلاش میکرد ازت جلوی پدرت دفاع کنه ؟

اره مامانم با هزار ترس توی سن ۲۷_ ۲۸ سالگی ببعد منو یواشکی میفرستاد خونه دوستام تا پدرم متوجه نشده باید برمیگشتم جرات نداشت ازم دفاع کنه چون پدرم سریع یا فحش میداد یا میزد

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792