دیشب با اینکه اصرار کردم به مامانش بگه تو رابطه ایم نگفت.گفت اصلا نمیشه بگم و اومدم مقدمه چینی کنم فقط گفتم دختر و پسر مکمل هم اند اعصاب مامانم خرد شده . منم گفتم تو اگه الان نری بگی بعد هم نمیری
منم نمیخوام به بازی گرفته بشم گفت حالا که اینجوره به تمام مقدسات قسم که هیچوقت نمیرم بگم
منم گفتم پس منم وقتم هدر نمیدم و میرم بقیه رکوئست ها رو جواب میدم بعد بم گفت هر غلطی میخوای بکن
گفتم واقعا این قدر فاقد اهمیت هست برات؟
فقط من جدی گرفتم پس
بعد گفت عزیزم چرا درک نمیکنی؟
من خودم ۳ روزه مریضم نمیتونم غذا بخورم حالت تهوع دارم همه اش . بعد میای میگی میخوام با پسرای دیگه برم دیت؟ من فقط ازت میخوام عاقلانه رفتار کنی هیچی دیگه نمیخوام
چیکار کنم باهاش؟💔