من به اجبار پدرم ازدواج کردم...
یکی ی دونه ام...
ولی الان طرف رو میخوام
اما سر خیلی از مسائل بحث د دعوا داریم کوچکترین چیزا...
از لحاظ اعتقادی و پوشش و صحبت کردن درمورد هر چیزی که بگی
الان یک هفته اس بحثمون شده و ندیدمش
تو این ی هفته هم بابام لج کرده میکه مقصر تویی احمقی قدر نمیدونی بچه خوبیه
از ۱۴ سالگی تا الان ک ۱۹ ی سری توقعات و کارا از من درخواست داشتن که واقعا من براشون بچه بودم نمیدونستم خوب و بد چیه
من تو این چند سال هیچی نفهمیدم هیچ لذتی نبردم
نه بیرونی با هم میریم نه صحبت های عاشقانه ای نه چیزی
من هیج ذوقی ندارم من توی این مدت ها افسرده شدم
پیام نامزدم میدم جواب نمیده
تا خونه مامان بزرگمم نمیزاره برم
امشب بزور منو برگردوند خونه از خونه مامان بزرگم
حالم بده و هیچکس حرفای منو گوش نمیده و همیشه مقصر منم