خواهرم باردار بود سر دل گندگی شوهرش بد موقع رسید بیمارستان بچش از دست داد شد داغ دل ما چون ب شوهرش چن روز میگفته بیا بریم دکتر علامت خطر میداده شوهره میگفته هیچیت نی خلاصه روزی ک ختم بارداری دادن طایفه شوهرشم بودن برای سقط مامانم عصبی بود ازشون منم همینجور گریه میکردم میگفتم چرت نبرنش دکتر خواهرم الان هم درد بکشه هم بچشو از دس بده! یهو خواهر شوهرش باعصبانیت بهم توپید چقد میگی خواست خداس همه سقط میکنن! منم خفه شدم از اونروز هروقت مادرشوهر خواهر شوهرش منومبینن باد تو گلوشون میندازن مث قبل نیستن عصبی نگام می کنم راستی من خواهر بزرگم ۳تابچه دارم ینی من نباید چیزی میگفتم؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.