فامیله
هر موقع چشمم خورده داشته نگام میکرده یا از بیرون میومد به من میگفت میشه واسم یه چایی بیاری در صورتی که مادرش کنارم بود حواسش بهم هست یه بار فهمید من شام نخوردم هی اصرار میکرد میگفت تو شام نخوردی بیا بخور و اینا یا سرد بود منم رو سرامیک نشسته بودم سریع گفت چرا اونجا نشستی بلند شو یه جا دیگه بشین خیلی دوست داره خونشون بمونیم
حتی از لفظ عزیزم واسم استفاده کرده
حسی داره به نظرتون یا من اینجوری احساس کردم