منو یاد مجردیام انداختی😅
تو سن ازدواج و خواستگار ک بودم
هیچی برام نمیخرید همیشه لباسای کهنه و داغون تنم میکرد
با اینکه وضع مالی مون خوب بود
مامانم هر روز ی لباس جدیدو ب روز
بعد مثه نظافتچی باید دائم خونه تمیز میکردم
نزاشت بیشتر از آوا دبیرستان بخونم
نزاشت کوشی دست بگیرم
نزاشت ی دونه دوست و رفیق داشته باشم ولی خودش با کل شهر صمیمی بود
پیش هم سنام همیشه تحقیرم میکرد و دستور میداد