همه چی از یه پیام کاملا معمولی تو کلابزی شروع شد.توی بیوش نوشته بود فعال در حوزه متافیزیک.من تنها مشکلم پسری بود که مدام مزاحمم میشد و نمیدونستم چطور از زندگیم بیرونش کنم.گفتم شاید این آقا راهی بلد باشه.پیام دادم.تلفنی صحبت کردیم راه حلی پیشنهاد داد.گفت اگه میخوای برای همیشه ازت دور بشه حتی ازت متنفر بشه باید اسم مادرش رو پیدا کنی و یک عکس سه در چهار ازش داشته باشی.بعد اسم مادرش رو پشت عکس او بالا بنویسی.زیرش هم بنویسی که باید از فلانی دور بشی.بعد ۴۱ بار با سوزن از روی عکس بزنی و در آخر عکس رو داخل مُشَما بذاری،داخلش آب بریزی و توی فریزر بزاری تا یخ بزنه.آخر حرفش گفت بهت قول میدم دیگه سمتت نمیاد حتی ازت متنفر هم میشه.نمیدونم چرا همون موقع حسی عجیبی داشتم.گفتم چرا حس میکنم چشم سومت بازه!خندید و گفت میبینم درک بالایی داری بعد گفت کسی که چشم سومش باز باشه نمیتونه اینو به زبون بیاره.همونجا به جواب سوالم رسیدم.قسم میخورم همون لحظه مغزم قفل کرد.چون من سال ها بود درباره چشم سوم میخوندم.سالها.همیشه ته ذهنم یه کنجکاوی عجیب نسبت به این چیزا داشتم.گفتم یعنی میتونی کمکم کنی بازش کنم؟گفت آره.بهم دو تا تمرین تنفسی یاد داد و توضیح داد که قبل از هر چیز باید هاله هام پاکسازی بشه.به گفتهٔ او بعضی از چاکراهام یعنی چاکرای اول و سوم و چهارمم بازه ولی تعادل نداره.فردای همون روز با یه آقای دیگه ای تو کلابزی آشنا شدم و دقیقا از همون جا بود که اوضاع شروع کرد به عجیب شدن.کسی که ادعا میکرد توانایی های خاصی داره.ولی عکسمو که دید گفت وای چقد روحت آلودست.راستش اولش فکر کردم داره فیلم بازی میکنه.از اون آدمایی که دوست دارن مرموز به نظر برسن.ولی یهو گفت الان سمت راست بدنت سنگینی میکنه.گفتم آره از کجا فهمیدی؟!گفت بهت گفتم که یه قدرت هایی دارم.اونجا بود که کنجکاو شدم و پرسیدم چه قدرتی؟بعد شروع کرد و گفت حداقل دو سال توی بدترین شرایط زندگی کردم.بدترین امتحانها رو پس دادم.با نان خشک روزمو گذروندم.با هیچکس رفت و آمد نداشتم و حتی روی خاک میخوابیدم.گفت ریاضت کشیدم تا به این توانایی ها رسیدم.بعد یه فیلم برام فرستاد.فیلمی که هنوزم وقتی یادش میفتم موهای تنم سیخ میشه.توی فیلم داشت جن رو از بدن یه دختر بیرون میکشید.دختره فقط آه و ناله میکرد اما موجودی که داخل بدنش بود حرف میزد.ازش سؤال میپرسید اونا جواب میدادن.حتی میگفتن چه کسی این دختر رو طلسم کرده و از طرف چه کسی این کار انجام شده.ازش پرسیدم کار تو اینه؟گفت قبلا انجامش میدادم ولی خیلی ازم انرژی میگرفت.دیگه گذاشتمش کنار.بعد گفت عکستو که دیدم فهمیدم توی بدنت دارن زاد و ولد میکنن.ادامه داد فرشتهٔ سمت راستت که راهنماییت میکنه اسیرش کردن.برای همینه که مدام به سمت راه های نادرست کشیده میشی و همش خسارت میبینی.یه شب بهم گفت وای خدا چقدر زشتن.گفتم کیا؟گفت اونایی که توی اتاقتن.پرسیدم چه شکلی ان؟گفت دماغ های عقابی و گنده دارن.صورت هاشون رنگ پریدست و وحشتناک به نظر میان.بعد گفت الان گونهٔ سمت راستت،ساعد دستت و قفسهٔ سینت سنگین شده.چیزی که منو بیشتر میترسوند این بود که واقعا درست میگفت.از آن اونموقع یا شایدم قبل تر ولی میدونم که ترس آروم آروم وارد زندگی من شد.دیگه اون آدم سابق نشدم.یه شب صدای مردی رو شنیدم که صدایی بمی داشت.تنها چیزی که گفت این بود که ما خوشحالیما.بعضی وقتا هم صدای ضربه میومد.انگار یکی محکم میکوبید روی میز کامپیوترم.تا اینکه دیروز اون آقا گفت بیا احضارشون کنیم.نمیدونم چرا قبول کردم.واقعا نمیدونم.شاید از ترس.شاید از کنجکاوی.شاید چون میخواستم بدونم آخر این داستان چیه.گفتم باشه.گوشی رو گذاشتم کنار گوشم.چشمامو بستم.اونم با بسم الله شروع کرد.بعد گفت موکلینم رو میفرستم اونجا.تمام موجودات ماورایی و اجنه اگه صدای منو میشنوین این دختر رو دو بار به سمت راست بچرخونین.باورتون نمیشه واقعا چرخیدم!بعد گفت اگه از طرف کسی اومدین و طلسم شده دو بار به سمت چپ بچرخونین باز هم چرخیدم.بعدش سوال های زیادی پرسید ولی هربار هم نتیجه رو میدیدم.آخرش گفت طلسم شدی.از طرف خانواده است.گفت کاملا آلوده ای و شیاطین به جسم و روحت تسلط پیدا کردن.همون شب درست چند ساعت بعد از اون تماس پردهٔ حال افتاد.پرده ای که با سه پیچ ضخیم و محکم به دیوار وصل شده بود!همان موقع به اون آقایی که چشم سومش بازه پیام دادم.پرسیدم اینا چی از جونم میخوان؟گفتم میخواستم تمرین هارو شروع کنم ولی دیگه جرئت نمیکنم.گفت انرژی های ماوراییت زیاد شده.پرسیدم این خوبه؟گفت خیلی خوبه.الان راحت تر میتونی مثلا پرواز روح انجام بدی حتی چشم سومت رو باز کنی.اما مشکل اینجا بود که هر کسی یه چیزی میگفت.
یکی میگفت طلسم شدی.یکی میگفت انرژی هات زیاد شده.یکی از جن و موکل حرف میزد.یکی از چاکرا و چشم سوم.دیگه عرضم به حضورتون...بسیار گنگ و فارغ از امنیت روانی ام🤌