پدر مادرم نوزادی جدا شدند مادربزرگمم که باهاشبزرگ شدم حدود یک سال پیش دو هفته قبل عقدم فوت شد
خواستم تا سالگرد صبر کنیم چون همون موقع هم با نامزدم از رو علاقه نبود ازدواجم بخاطر شرایط بود که انتخابش کردم
ولی ادم خوبیه خانواده سطح بالایی دارند خودش تحصیل کردست کاریه چند واحد خونه ماشین دوتا مغازه و زمین فقط به نام خودش داره
تک فرزند دارایی های خانوادش جدا حالا با اونا کاری ندارم
اونا هم صبر کردند تو این مدت دوستش دارم خیلی مهربون و متشخصه با اینکه نمیخوام ازدواج کنم و دنبال بهوونم ولی اصلا جنبه رفتاری اخلاقی منفی نداره
الان که اواخر مرداد عقدمه همه جمع میشند میگن مدل لباست چیه چیکار میکنی
غم عالم میشینه رو دلم انقدر گریه میکنم
شما نمیدونین که انگار به زور دارم ازدواج میکنم میگم من نمیخوام ازدواج کنم
از بابای معتادم از خواهر معلولم بدم میاد
از خانوادم بدم میاد از زندگیم بدم میاد
هفته پیش رفتم انگشتر نشان بخرم خدا شاهده سنگین ترین انگشترو برداشت برام با وجود اینکه نمیخواستم حدود ۶/۷۷۰ گرمه
ولی من قبلشم تو خونه انقدر گریه کرده بودم
در حد مرررگ
بعدشم رفتم سر مزار مامانی فقط گریه کردم
چیکار کنم
حالم خوب نیست