بچه ها من ۳ ساله ازدواج کردم با عشق و منطق خیر سرم
من شوهرم و زندگیمون رو دوست دارم
تو این چند سال اون یکم کم طاقتی و عصبی و بی حوصلهگی اخلاقش بود
من برون گرا توقع و حساس تو مسائل عاطفی
یکم زناشویی هم سرد شدم
ما کلا ۵ بار دعوا شدید کردیم
یک ماه بود یک خانمی مهمان ناخوانده اومد قبلش همسرم دلخوری داشت ولی اصلا هیچوقت حرفی نمیزنه کسی بفهمه چشمه ولی بعد اون بدتر
نه حوصله داشت توجهش کمتر شد رابطه نمیخواست
دعوامون شد اینبار پای خانواده من اومد وسط
بابام باهام حرف زد گفت رو چیزایی که حساسه ولش کن گیر هم نده
حالا فکر نکنید گیر خیلی بد میدادم همون توقع و انتظاراتی که داشتم
خلاصه ۳ هفته ما با آقا راه اومدیم
یه شب سر یه بحث کوتاه مسخره عصبی شد
دیگه هر چی بود ریخت بیرون
خانواده من و فقط خانواده پدر و مادرش فهمیدن
من خونه موندم ولی کلامش یکی بود جدا بشیم
خودش هم گیج و منگ بود اصلا نمی فهمید چی میخواد
فقط میگفت من تو چشمش سیاه شدم خونه و زندگیمون هم همینطور
همه این سالها جمع کرده بود تو مغزش فوران کرده بود
هر کی هم باهاش حرف زد فایده نداشت
دیگه هیچی من خونه موندم قصدی داره انجام بده
براش دعا باز کردن گفتن اصلا چشم گوش و روانش سیاه شده
۳ روزه دعا رو گرفتیم امروز اومد به حرف زدن میخواست جدا بشیم
گفت از زمستون به این ور دوستم نداره
بهش گفتم اینا بحران ذهن و قلب مونه درستش می کنیم
بهش گفتم گارد نگیر نسبت به مشاوره باهم میریم از ریشه حل میکنیم و فرصت می دیم
چیزایی که واقعا من رسیدم که اشتباه کردم بخاطر خودم و زندگیمون درستش میکنم
تو این بین میگفت نمیخوام با من اذیت بشی (زمینه افسردگی تو خانواده هست) یا چیزی میگفتم می خرید خونه میومد میخواست تنها نباشم یا ناهار بخورم یه شب درد داشتم رفتیم در مانگاه
تاثیر دعا و انباشت احساساتش هست
نه اینکه دوستم نداره مگه نه؟
بعد کلی حرف قرار شد به فرصت بدیم
نگرانم ارتباطش با خانواده ام با خودم
دوستم خواهد داشت
چند روز دیگه بگم برای مشاوره
بچه ها طوری شده بود نه میتونستم تو چشمش نگاه کنم نه دستش رو بگیری.من از این به بعد چطوری جذبش کنم