ما دوست بودیم ولش میکردی پیش من بود صبح منو میرسوند سرکار بعد ظهر میآورد شب به بهونه پیاده روی باز میومد پیشم
هیشکی اونموقع ها زنگ نمیزد
الان زنشم کارش سنگین تا ۵صیح سرکار تا ۷ شب
خودمم میفهمم هرشب نباید همو ببینیم ولی وقتی خونه ما میاد تو هفته ی بار خودش بی قرار که بره یا مامانش زنگ میزنه کجایی
انگار ن انگار زن گرفته خیلی وقته انگار با هم حرف نزدیم
تا حرفم میزنم مقصر کامل من میشم
تازه میفهمم ی متاهل میگفت ازدواج کردم ولی تنهام یعنی چی ...
وسایل خونمو چیدم من نمیدونم مامانشه عمشه باباشه کیه ک از سلیقه من خوشش نمیاد هی ب این میگن انقدر بچس از رفتارش خسته ام مثل ی مرد رفتار نمیکنه بگه سلیقه خانومم اینه
هیچ حرفی ب من نمیزنه ها فقط مثلا میگه فلانی مبل ساده گرفت انقدر میگه ک خستم میکنه من متوجه میشم یکی بهش گفته این چرا دو رنگ گرفته