سلام دوستان
دیشب مادر شوهر و خواهرشوهرام خونه ما بودن، بعد مادرشوهرم عادت داره توی هرررر چیزی نظر بده و دخالت کنه
یهو برگشت به من گفت چرا تو و پسرم شبا تو سالن میخوابین خب برین تو اتاق بخوابین...به نظر من واقعا سوالش دیگه خیلی خصوصی بود بخاطر همین فقط یه لیخند زدم، بعد یهو شوهرم با صدای بلند و با یه لحن بدی بهم گفت: چرا به حرف مامانم خندیدی، خب جوابشو بده دیگه مامانم داره راست میگه چرا ما تو سالن میخوابیم و تو اتاق نمیخوابیم...
یه لحظه اینقدر دلم شکست و خودمو تنها و تحقیرشده و کوچیک دیدم و بغض گلومو گرفت که پاشدم برم تو آشپزخونه خودمو مشغول کنم،بازم شوهرم با لحن بد و طلبکارانه و دستوری گفت قرصمو با یه لیوان آب بیار بخورم که واسش بردم، بعد رفتم تو آشپزخونه و تا رفتنشون نیومدم بیرون.
در حالیکه من اگه در جواب مادرش لبخند زدم چون واقعا سوالش اینقدر خصوصی بود که فکر میکنم حق داشتم جواب ندم، حتی انتظار داشتم شوهرم بجای من جواب بده و بگه مامان چه سوالایی میپرسی یا بگه مامان ما خودمون بهتر میدونیم کجا بخوابیم یا حتتتی اگه میخواست تذکری هم به من بده توی تنهایی خودمون میگفت نه اینکه تو جمع جلوی همه با اون لحن بهم بتوپه.